<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015</id><updated>2011-04-22T05:00:35.423+04:30</updated><title type='text'>mehroadab</title><subtitle type='html'>&amp;#1589;&amp;#1601;&amp;#1581;&amp;#1607;&amp;#32;&amp;#1575;&amp;#1583;&amp;#1576;&amp;#1610;&amp;#1575;&amp;#1578;&amp;#32;&amp;#1608;&amp;#32;&amp;#1601;&amp;#1585;&amp;#1607;&amp;#1606;&amp;#1711;&amp;#32;&amp;#1607;&amp;#1601;&amp;#1578;&amp;#1607;&amp;#32;&amp;#1606;&amp;#1575;&amp;#1605;&amp;#1607;&amp;#32;&amp;#1605;&amp;#1607;&amp;#1585;&amp;#1586;&amp;#1606;&amp;#1580;&amp;#1575;&amp;#1606;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mehroadab.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>17</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-116574986872069757</id><published>2006-12-10T14:51:00.000+03:30</published><updated>2006-12-10T14:58:07.016+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>به آدرس جدید نویسنده مراجعه فرمایید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://hsamadi.blogfa.com"&gt;http://hsamadi.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-116574986872069757?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/116574986872069757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/116574986872069757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2006_12_01_archive.html#116574986872069757' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-108175701953206093</id><published>2004-04-11T12:32:00.000+04:30</published><updated>2004-04-13T03:58:10.280+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;em&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش ادبيات و فرهنگ "مهر زنجان"بارگذاري مي شود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شماره 78&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بوف كور به مثابه يك رمان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;زهرا خسروي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن حاضر كه به قصد بررسي "بوف‌كور" صادق هدايت نوشته شده است، فرض را براين قرار داده كه "بوف كور" رمان است و نه &lt;br /&gt;داستان بلند چنان كه گاه آن را چنين اطلاق كرده‌اند. اين نوشته درصدد يافتن ويژگي‌هاي مدرن اين رمان براساس مقاله‌اي از دكتر آذر نفيسي با عنوان "واقعيت در رمان مدرن " (1)مي‌باشد. مقاله‌ي مذكور رمان را نوع ادبي فراري دانسته و تعاريف لغت نامه‌اي را براي تشيخص آن ناكافي مي‌داند و باز جست‌اش را منوط به بررسي رابطه‌ي ميان اثر داستاني و واقعيت خارجي فرض مي‌كند. نفيسي با ارايه‌ي مثال‌هايي از دن كيشوت (سروانتس) و تام جونز (هنري فيلدنيك) واقعيتي كه در سال‌هاي اوليه تولد رمان مطرح مي‌باشد را با واقعيت رمان‌هايي چون محله‌ي واشنگتن (هنري جميز) و اوليس (جويس)، در جستجوي زمان از دست رفته (پروست) مقايسه كرده، ويژگي‌هايي را براي رمان مدرن برمي‌شمارد كه به نظر مي‌رسد مي‌توانند محكي براي سنجش يك رمان مدرن باشند . با چنين نگاهي به سراغ بوف كور مي‌رويم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اگر چه "بوف كور" را نخستين رمان فارسي نمي‌دانند و به گفته‌ي كساني چون آرين پور و نفيسي(2)رمان سه جلدي "شمس و طغرا"ي محمد باقر ميرزا خسروي اولين رمان فارسي است كه به سال 1327 هـ ‌ق (1907 م) منتشر شد و پس از آن هم كتاب‌هايي چون "فتوحات كورش" و "ستارة ليدي" نوشته‌ي شيخ موسي كبودر آهنگي، "داستان باستان يا سرگذشت كورش" نوشته‌ي ميرزا حسن‌خان بديع و "دام گستران يا انتقام خواهان مزدك" به قلم صنعتي زاده كرماني، "تهران مخوف" نوشته‌ي مشفق كاظمي و البته "كي نبود، يكي نبود" محمد علي جمالزاده به وجود مي‌آيند.، اما با "بوف كور" صادق هدايت زبان داستان فارسي عمق و گسترش پيدا مي‌كند. شخصيت‌هاي داستاني او به فرديت مي‌رسند و در واقع اولين رمان فارسي به معناي واقعي زاده مي‌شود. در اين رمان خواننده به همراه راوي از سطح ظاهري امور گذشته و به درون مي‌خزد و در پس روابط و سنن فردي، فرهنگي و اجتماعي جامعه به واقعياتي نهفته و پيچيده دست مي‌يابد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;نفيسي در مقاله مذكور به نقل از يان وات در كتاب طلوع رمان مي‌گويد:”رمان در خدمت واقعيت است“ او معتقد است اگر در گذشته قصه يا رمانس در خدمت ايدآل يا آرمان يا در خدمت اخلاقيات اجتماعي بود، رمان به دنبال ايده‌آل‌ها نيست و به سمت واقعيت گام برمي‌دارد و عواملي چون فرديت يافتن شخصيت‌ها، تعيين مكان و زمان مشخص و زباني كه توهم واقعيت ايجاد كند به اين امر ياري مي‌رسانند. شايد به طور مشخص چنين ويژگي‌هايي در "بوف‌كور" ديده نشود، اما با توجه به اينكه بوف‌كور اثري فانتاستيك است و به گفته باختين(3)؛ داستانهاي فانتاستيك اساساً رئاليستيك هستند، رابطه‌ي واقعيت و رمان "بوف‌كور" بر ايمان روشن خواهد شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;فانتزي(4) يا خيال سازي كه وجه مهمي از ادبيات و هنر در سده‌هاي اخير و يكي از مفاهيم نقد ادبي‌ـ هنري است، برداشتي متفاوت از واقعيت و تكنيك جانشين(5) براي فهم و انطباق با هستي است. فانتزي غير عقلاني نيست اما امري شبه عقلاني‌ست. واقع‌گرا به معناي عام نيست، اما سورئال و در جهت گسترش افق واقعيت است و با سفري به درون ذهن نيمه ناآخودگاه(6) به صورت پهنه‌اي روان شناختي عمل مي‌كند. فانتزي ادبيات گريز نيست و عميقاً با آگاهي درگير است و واقعيت را با ابعادي ظريف و نامنتظر از ديد يك زيبايي شناسي بيان مي‌كند. نورتو فراي مي‌گويد: در فانتزي همه چيز امكان دارد اما در محاكات فقط براساس تجربه‌هال عمل مي‌شود. محاكات بدون فانتزي چيزي نيست جز يك گزارش واقع گرايانه از واقعيت عيني و فانتزي بدون محاكات يك نوآوري مصنوعي صرف خواهد شد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;بن مايه‌هاي(7) اساسي فانتزي را جهان‌هاي خلق شده و جابجايي زمان دانسته‌اند. موضوعات جالب توجه در فانتزي مرگ و زندگي است و اثر نه در تصوير اين پديده بلكه واكنشي نسبت به آن‌هاست. در واقع فانتزي شكلي از آشنايي زدايي(8) به هدف ناآشنا ساختن تعبير معلوف از واقعيت و ساختن دوباره‌ي آن به شكلي ديگر براي نگاهي كنجكاوانه و موشكافانه به همان واقعيت است. با چنين نگاهي است كه مي‌توان زمان و مكان در هم شكسته‌ي بوف كور را گاه نزديك به دوره‌هاي معاصر و گاهي در عصر مغول تصوير مي‌شود، با تأمل بيش‌تر كاويد و شخصيت‌هاي لكاته، اثيري، راوي و پيره مرد خنزپنرزي را كه در كنار متضاد خود معنا مي‌شوند درك كرد. به نظر مي‌رسد با اين رويكرد است كه "بوف كور" را تصوير رويدادهاي دوره‌ي زندگي هدايت و روز شمار تاريخي فرهنگ اين سرزمين قلمداد كرده‌اند. با چنين تعبيري يكي ديگر از ويژگي‌هاي مدرنيسم كه پذيرش خاطره‌ي ازلي و خاطره‌ي اساطيري به عنوان واقعيت است نمايان مي‌شود&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در اين مقاله ذكر شده است: " آگاهي به خود كه مركز جنبش مدرنيسم است در رمان مدرن هم به چشم مي‌خورد ". در صفحه‌ي 9 بوف‌كور(9) مي‌خوانيم: من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست، آنچه را كه از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع به آن يك قضاوت كلي بكنم... براي من هيچ اهميتي ندارد كه ديگران باور بكنند يا نه ـ فقط مي‌ترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم &lt;br /&gt;ص 10/همان: اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم، فقط براي اينست كه خودم را به سايه‌ام معرفي بكنم ـ سايه‌اي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هر چه مي‌نويسم با اشتهاي هر چه تمامتر مي‌بلعد ـ براي اوست كه مي‌خواهم چنين آزمايشي بكنم؛ شايد بتوانيم يكديگر را بهتر بشناسيم. چون از زماني كه همه‌ي روابط خودم را با ديگران بريده‌ام مي‌خواهم خود را بهتر بشناسم... من فقط براي سايه‌ي خودم مي‌نويسم كه جلو چراغ بديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفي بكنم&lt;br /&gt;ص 35/ همان: اين احتياج به نوشتن بود كه برايم يكجور وظيفه‌ي اجباري شده بود، مي‌خواستم اين ديوي كه مدتها بود درون من را شكنجه مي‌كرد بيرون بكشم، مي‌خواستم دل پري خودم را روي كاغذ بياورم&lt;br /&gt;ص 36/ همان: من فقط براي اين احتياج به نوشتن كه عجالتاً برايم ضروري شده است مي‌نويسم ـ من محتاجم، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم، به سايه‌ي خودم ارتباط بدهم ـ اين سايه‌ي شومي كه جلوي روشنايي پيه سوزي روي ديوار خم شده اين است كه آنچه مي‌نويسم به دقت مي‌خواند و مي‌بلعد... فقط او مي‌تواند مرا بشناسد&lt;br /&gt;نكته‌ي قابل توجه اين است كه راوي مي‌خواهند خود را به سايه‌اش معرفي كند. سايه(10) (سايه‌اي كه با روشن كردن چراغ و پيه سوز روي ديوار افتاده است) از كهن الگوهاي(11)مهم خوآگاه قومي در روان شناسي يونگي(12) است و عبارت است از بخش دروني و لايه‌ي پنهان يا نيمه‌ي تاريك شخصيت كه مجموعه‌يي از همه‌ي عناصر روح فردي و جمعي است. سايه آن سوي ديگر انسان در ناخودآگاه است كه معمولاً منكوب مي‌شود و تصور بر اين است كه سرچشمه‌ي گناهان است. يونگ مي‌گويد كه نبايد سايه را انكار كرد و از او گريخت بلكه بايد او را شناخت. سايه گاهي اوقات كيفيت مطلوبي هم دارد و غرايز طبيعي، عكس‌العمل‌هاي به موقع، خلاقيت و نگاه‌هاي واقع‌گرايانه از اوست. در واقع شناخت سايه از عواملي است كه منجر به كسب فرديت مي‌شود و آگاهي به خود را به دنبال دارد. اين در حالي‌ست كه در "بوف‌كور" مبناي اين آگاهي براساس شك و ترديد و پرسش بناشده و پرسش‌وارگي، زبان روايت را هم از گويا و آيا و ظاهراً مي‌انبارد &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در ص 10 مي‌خوانيم: آيا اين مردمي كه شبيه من هستند، كه ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط براي مسخره كرده و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آيا آنچه حس مي‌كنم، مي‌بينم و مي‌سنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلي فرق دارد؟&lt;br /&gt;ص17: چطور مي‌توانستم آسايش داشته باشم؟ ... آيا من حقيقتاً با او ملاقات كرده بودم؟ &lt;br /&gt;ص22: من كه بي ذوق و بي‌چاره بودم، يك نقاش روي جلد قلمدان، چه مي‌توانستم بكنم؟ ... چه مي‌توانستم بكشم كه شاهكار شود؟&lt;br /&gt;ص37: آيا من يك موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمي‌دانم &lt;br /&gt;ص62: آيا من خودم نتيجه يك رشته نسلهاي گذشته نبودم و تجربيات موروثي آنها در من باقي نبود؟ آيا گذشته در خود من نبود؟&lt;br /&gt;ص77: گويا همه شكلها، همه‌ي ريختهاي مضحك، ترسناك و باورنكردني كه در نهاد من بود، به اين وسيله همه‌ي آنها را آشكار مي‌ديدم&lt;br /&gt;ص82: مگه آدم چطور مي‌ميره؟&lt;br /&gt;ص86: خنده‌ي عميقي كردم كه معلوم نبود از كدام چاله گمشده‌ي تنم بيرون مي‌آيد&lt;br /&gt;در واقع همين ترديدها و پرسش‌ها و تعقيب ‌آنهاست كه در بوف‌كور منجر به شناخت مي‌شود و در نهايت پي‌ مي‌برد كه من پير مرد خنزرپنزري شده بودم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در بخش ديگري از مقاله‌ي نفيسي از قول باختين چنين آمده است كه: "رمان در برابر مطلقيت ذهن رمانس و تمثيل‌هايي كه در جوامع گذشته وجود داشته است نسبيت را مطرح مي‌كند، زيرا خود واقعيت چندگانه، مبهم و متضاد است ." در ص37 "بوف‌كور" مي‌خوانيم: اوه، چقدر حكايتهايي راجع به ايام طفوليت، راجع به عشق، جماع، عروسي و مرگ وجود دارد و هيچكدام حقيقت نداردـ من از قصه‌ها و عبارت پردازي خسته شده‌ام... من از بس چيزهاي متناقض ديده و حرفهاي جوربجور شنيده‌ام و از بس كه ديد چشمهايم روي سطح اشياء مختلف سابيده شده‌ـ اين قشر نازك و سختي كه روح پشت آن پنهان است، حالا هيچ چيز را باور نمي‌كنم‌ـ به ثقل و ثبوت اشياء، بحقايق آشكار و روشن همين الان شك دارم&lt;br /&gt;ص13: دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولي به نظر مي‌آمد هيچ متوجه اطراف خودش نمي‌شد، نگاه مي‌كرد، بي‌آنكه نگاه كرده باشد، لبخند مدهوشانه‌اي كنار لبش خشك شده بود، مثل اينكه، به فكر شخص غايبي بوده باشد. از آنجا بود كه چشمهاي مهيب افسونگر، چشمهايي كه مثل اين بود كه به انسان سرزنش تلخي مي‌دهد، چشمهاي مضطرب، متعجب، تهديد كننده و وعده دهنده‌ي او را ديدم&lt;br /&gt;نسبيت اصلي بوف‌كور در همان دو گانگي نقشه‌ي داستاني(13) و شباهت‌ها و تفاوت‌هاي لكاته و اثيري واضح است. اين نسبيت ذهني كه باختين مي‌گويد و از آن با نام چند صدايي(14) نام برده مي‌شود به دو صورت15 تفسير شده است&lt;br /&gt;الف: پلي‌فوني انتخاب چند ديدگاه براي روايت است به اين معني كه يك واقعه واحد از ديد چند نفر روايت شود مثل خشم و هياهو اثر ويليام فاكنر &lt;br /&gt;ب: پلي‌فوني به معناي تعدد معني يك داستان است به طوريكه متن محدود به يك معنا نيست و اصولاً متني كه تنها يك معنا داشته باشد نمي‌تواند داستان به وجود آورد&lt;br /&gt;اگر از منظر ديدگاه راوي (الف) به موضوع بنگريم شاهد وجود نقل قولهاي مستقيم در طول رمان خواهيم بود كه نويسنده با تغيير لحن سعي مي‌كند شيوه‌ي حرف زدن شخصيتهاي مختلف را تكرار كند&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در ص25 مي‌خوانيم:" اگر حمال مي‌خواستي من خودم حاضرم‌هان‌ـ يه كالسگه‌ي نعش‌كش هم دارم‌ـ من هر روز مرده‌ها رو مي‌برم شاعبدالعظيم خاك مي سپرم‌ها، من تابوت هم مي‌سازم، باندازه‌اي هر كسي تابوت دارم بطوريكه مونميزنه، من خودم حاضرم، همين الان..." كه از قول پيرمرد قوزي در مكالمه با راوي بيان شده است.&lt;br /&gt;ص47:" اين زن بيچاره چطور تحمل اين شوور ديوونه رو ميكنه؟" از قول اطرافيان راوي&lt;br /&gt;ص60:" همه‌مون دل ضعفه شديم، كاشكي خدا بكشدش راحتش كنه!" از قول دايه‌ي راوي&lt;br /&gt;ص63:" بيا بريم تا مي‌خوريم،/ شراب ملك ري مي‌خوريم،/ حالا نخوريم كي خوريم؟" از قول گزمه‌هاي مست&lt;br /&gt;ص80:" شال گكردنتو واكن!" از قول زن لكاته&lt;br /&gt;ص82:" شاجون ميگه حكيم باشي گفته تو ميميري، از شرت خلاص ميشم، مگه آدم چطوري مي‌ميره؟" از قول برادر لكاته&lt;br /&gt;با وجود اين نقل قول‌هاي مستقيم و تغيير لحن‌هايي كه در رمان وجود دارد، نمي‌توان چند صدايي بودن اثر را مربوط به اين تغيير لحن‌ها دانست، زيرا لحن غالب اثر لحن خود راوي است و بقيه‌ي شخصيت‌هاي اثر اغلب در مكالمه با رواي است كه سخن مي‌گويند و با آنها آشنا مي‌شويم. در واقع چند صدايي بودن اين رمان به دليل چند معنايي بودن آن است. ساختار مدور مبتني بر مسأله‌ي تكرار و تضاد و وحدت تصاوير است كه بارها به اشكالي مختلف تفسير و تأويل شده و هر بار معنايي تازه به دست داده‌اند&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;در قسمت ديگري از مقاله‌ي نفيسي آمده است:" در رمان مدرن واقعيت دروني است نه بيروني." ساختار مدور اثر منجر به شكسته شدن خط زمان در بوف‌كور شده است و به اين ترتيب راوي كه قرار است خود را به سايه‌اش معرفي كند در گذشته، حال و آينده سير مي‌كند و طبيعي است كه چنين اتفاقي واقعيتي نيست كه در بيرون رخ دهد . واقعيت دروني بوف‌كور است كه با صفات غير معمول و تركيبات بديع خواننده را متوجه واقعيتي وراي واقعيت جهان خارجي مي‌سازد&lt;br /&gt;ص19: چشمهاي خسته‌ي او مثل اين كه يك چيز غير طبيعي كه همه كس نمي‌تواند ببيند، مثل اينكه مرگ را ديده باشد&lt;br /&gt;ص36: اين سايه‌ي شومي كه جلوي روشنايي پيه سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه را كه مي‌نويسم بدقت مي‌خواند و مي‌بلعد&lt;br /&gt;ص37: نمي‌دانم اگر انگشتانم را به هاون سنگي گوشه‌ي حياطمان بزنم و از او بپرسم: آيا ثابت و محكم هستي در صورت جواب مثبت بايد حرف او را باور كنم يا نه&lt;br /&gt;ص43: دايه‌ام گفت وقت خداحافظي مادرم يك بغلي شراب ارغواني كه در آن زهر دندان ناگ، مار هندي، حل شده بود براي من به دست عمه‌اي مي‌سپارد&lt;br /&gt;ص50: شب موقعيكه وجود من در سر حد دو دنيا موج مي‌زد، كمي قبل از دقيقه‌اي كه در يك خواب عميق و تهي غوطه‌ور بشوم، خواب مي‌ديدم‌ـ به يك چشم بهم زدن من زندگي ديگري بغير از زندگي خودم را طي مي‌كردم‌ـ &lt;br /&gt;ص52: همه‌ي آنها يك دهن بودند كه يك مشت روده به دنبال آن آويخته و منتهي به آلت تناسليشان مي‌شد&lt;br /&gt;ص52: ...سر راهم خانه‌هاي خاكستري رنگ باشكال هندسي عجيب و غريب: مكعب، منشور، مخروطي با دريچه‌هاي كوتاه و تاريك ديده مي‌شد&lt;br /&gt;ص56: جلو مهتاب سايه‌ام بزرگ و غليظ به ديوار مي‌افتاد (ولي بدون سر بودـ سايه‌ام سرنداشت) شنيده بودم كه اگر سايه كسي سر نداشته باشد تا سر سال مي‌ميرد&lt;br /&gt;ص70: ترس اينكه پرهاي متكا تيغه‌ي خنجر شود، دگمه‌ي ستره‌ام بي‌اندازه بزرگ به اندازه سنگ آسيا بشود ـ ترس اينكه تكه نان لواشي كه بزمين مي‌افتد مثل شيشه بشكند ـ دلواپس اينكه اگر خوابم ببرد روغن پيه‌سوز بزمين بيافتد و شهر آتش بگيرد، وسواس اينكه پاهاي سگ جلو دكان قصابي مثل سم اسب صدا بدهد، دلهره‌ي اينكه پيرمرد خنزرپنزري جلو بساطش به خنده بيافتد، آنقدر بخندد كه جلو صداي خودش را نتواند بگيرد، ترس اينكه كرمهاي توي پاشويه‌ي حوض خانه‌مان مار هندي بشود&lt;br /&gt;ص83: در اين وقت شبيه يك جغد شده بودم، ولي ناله‌هاي من در گلويم‌گير كرده بود و به شكل لكه‌هاي خون آنها را تف مي‌كردم. شايد جغد هم مرضي دارد كه مثل من فكر مي‌كند. سايه‌ام به ديوار درست شبيه جغد شده بود و به حالت خميده نوشته‌هاي مرا به دقت مي‌خواند&lt;br /&gt;ص87: سرتا پايم آلوده به خون دلمه شده بود. دو مگسي زنبور طلايي دورم پرواز مي‌كردند و كرمهاي سفيد كوچك روي تنم مي‌لوليدند ـ و وزن مرده‌اي روي سينه‌ام فشار مي‌داد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اينكه سايه روي نوشته‌ها خم شود و بخواهد آنها را بخواند و حتي ببلعد، يا هاون سنگي سخن بگويد، يا اينكه در شراب زهرمار حل شود، موجوديت بشر در سر حد دو جهان موج بزند ، انسانها چيزي جز دهن و روده و آلت تناسلي نباشند، خانه‌ها اشكال هندسي داشته باشند، سايه‌ي انسان سرنداشته باشد و... واقعيت‌هايي نيستند كه در جهان خارج قابل لمس باشند و باورپذيري آنها منوط به پذيرش آنها در دنياي درون است. بيان اين واقعيت‌هاي دروني را به صورت امور جاري در جهان بيرون جلوه دادن از ويژگيهاي مكتب اكسپرسيونيسم(16) است كه از سبك‌هاي هنري مدرن به شمار مي‌روند&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;به اين ترتيب رفتار بوف‌كور با واقعيت آن را در زمره‌ي رمان‌هاي مدرن قرار مي‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نوشت‌ها:&lt;br /&gt;(1&lt;br /&gt; نفيسي، آذر، واقعيت در رمان مدرن، مجله‌ي كيهان فرهنگي، شماره 28، سال [?] ، صفحه‌ي 21-19&lt;br /&gt;(2&lt;br /&gt;جهان بگلو، رامين، ايران و مدرنيته، نشر گفتار، ص 212&lt;br /&gt;(3&lt;br /&gt;محمدي، محمد، فانتزي در ادبيات كودكان، نشر روزگار، ص 199&lt;br /&gt;(4&lt;br /&gt;Fantasy&lt;br /&gt;(5&lt;br /&gt;Alternative&lt;br /&gt;(6&lt;br /&gt;Subconscius&lt;br /&gt;(7&lt;br /&gt;Theme&lt;br /&gt;(8&lt;br /&gt;defamiliarization&lt;br /&gt;(9&lt;br /&gt;هدايت، صادق، بوف‌كور، انتشارات جاويدان، سال 2536. تمام اجاعات اين نوشته به منبع&lt;br /&gt;مذكور خواهد بود، بنابراين از تكرار نام منبع در اين مقاله خودداري مي‌شود&lt;br /&gt;(10&lt;br /&gt;Shadow&lt;br /&gt;(11&lt;br /&gt;Archaetype&lt;br /&gt;(12&lt;br /&gt;شميسا، سيروس، داستان يك روح ، انتشارات فردوس، صص 72- 71&lt;br /&gt;(13&lt;br /&gt;plan&lt;br /&gt;(14&lt;br /&gt;Polyphong&lt;br /&gt;(15 &lt;br /&gt;ـ اخوت، احمد، دستور زبان داستان، نشر فردا، صص 95 و 186&lt;br /&gt;(16&lt;br /&gt;expressionism&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-108175701953206093?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/108175701953206093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/108175701953206093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108175701953206093' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107917381070911208</id><published>2004-03-09T13:38:00.000+03:30</published><updated>2004-03-13T14:08:46.326+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه &lt;em&gt;" ادبيات و فرهنگ " &lt;/em&gt;مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 75&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;" سطر قصه "&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بازي&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;		&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;محمدعلي خامه پرست&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!حسي گفت : اگه خسته شدي بذارم زمين&lt;br /&gt;" ...ابي نفس زنان گفت : " نه ! واسه چي خسته ... بشم ... اگه ديگه نتونم &lt;br /&gt;.پاي ابي پرت شد و محكم رفت روي يك كپه خاك نرم و گرد و غبار تا زانويش بالا آمد&lt;br /&gt;!حسي گفت : بسه ديگه . بذارم پايين&lt;br /&gt;گلوي ابي سرخ و متورم شده بود . احساس كرد دست‌هايش هم انگار دارند بي حس مي‌شوند . كاسه‌ي زانوهاي حسي را گرفت و &lt;br /&gt;...روي كول اش جلوتر كشيد و راه افتاد. گفت : صبر كن ! ... هنوز ... هنوز مونده&lt;br /&gt;!حسي گفت : بسه ديگه ديوونه . نمي‌خوام ، و ايستا&lt;br /&gt;.ـ اين قد وول نخور بابا ... رسيديم ديگه&lt;br /&gt; حسي نگاه كرد . هنوز خيلي مانده بود تا به درخت خشك محل قرارشان برسند .ديد كلاغي از روي درخت پريد و روي زمين هموار چرخي زد و نشست . درخت ، وسط يك زمين باير تك و تنها افتاد بود . سمت چپ در انتهاي شيب زمين نهر آبي بود و يك رديف &lt;br /&gt;.درخت . از نوك سرشاخه هاي درختان راه آهن پيدا بود كه وقتي به كنار گردوي پيري رسيدند و گذشتند ناپديد شد &lt;br /&gt;.حسي سر ابي را محكم تر گرفت و چرخيد كه به پشت سرش، به دهانه‌ي سياه تونل زير پل نگاه كند تا ببيند قطاري مي آيد يا نه&lt;br /&gt;.پيرمردي آرام از روي پل مي‌گذشت . فكر كرد چه قدر شبيه اسباب بازي‌هاي كوكي راه مي رود &lt;br /&gt;.ابي ايستاد . هن و هن مي كرد . صداي دور سگي آمد  &lt;br /&gt;!حسي گفت : مي‌آم پايين&lt;br /&gt;ابي راه افتاد . گفت : واسه نوبت خودت ... مي ترسي ؟ &lt;br /&gt;!حسي گفت : خسته شدم بابا . اين جاها ديگه گِله جلوتر نرو &lt;br /&gt;خاك خشك تمام شده بود و زمين از نشتِ آبِ نهر ، گلي بود . ابي ايستاد . حسي سعي كرد پايين بيايد . ابي ران هايش را محكم &lt;br /&gt;.گرفت و نگذاشت . جلوتر رفت تا كرت كبود و و جلبك بسته‌ي سر راه اش را دور بزند &lt;br /&gt;!حسي گفت : احمق جون پس يه كم تندتر برو &lt;br /&gt;دانه‌هاي عرق از شقيقه‌ي ابي پيچ مي‌خوردند و تا زير چانه‌اش مي‌سريدند . سرش پايين بود . حسي لرزش شانه‌هاي استخواني ابي را زير ران هايش حس مي‌كرد . چشم هايش را كمي بست خواست خيال كند دارد روي هوا پرواز مي‌كند . دست هايش را از سر &lt;br /&gt;.ابي برداشت، صداي دوردست سوت قطار آمد . به دهانه‌ي تونل نگاه كرد . صداي قار قار كلاغي آمد . اثري از قطار ديده نمي شد&lt;br /&gt;!گفت : من ازت نمي بازم ابي جون . تا همين جا بسه . تا اين كنُده &lt;br /&gt;!ابي گفت : تا خود درخته ... تو هم باهاس منو سوار كني اين قد ... اگه بردم حسي جون &lt;br /&gt;.ـ به همين خيال باش ! تو نمي‌توني از من ببري . عمرن نتوني &lt;br /&gt;.ـ مي بينيم ... نوبت منم مي رسه &lt;br /&gt;!ـ من ديگه با تو بازي نمي كنم كله خر&lt;br /&gt;!ـ تو چي كار نمي كني ؟&lt;br /&gt;.ـ همين كه گفتم . ديگه حال ام داره ازت به هم مي خوره . ديگه بازي بي بازي &lt;br /&gt;ابي ران حسي را چنگ زد و سرسختانه جلوتر رفت . كفش هايش به گِل زمين مي‌چسبيدند و بلند كردني سنگين مي‌شدند. لايه نازكي زير پاهايش كش مي‌آمد . ايستاد و سعي كرد بالاي سرش را ببيند  &lt;br /&gt;.گفت : ديگه نداشتيم . فك مي‌كني واسه چي اين همه راه وُ سوارت كردم  &lt;br /&gt;ـ تو خيلي خري ! واسه چي مي‌خواي سوارم بشي ؟ مي‌دوني كه مي‌بازي ! چرا مي‌خواي بازي كني وقتي بلد نيستي ؟ &lt;br /&gt;.ـ خيلي ام بلدم ... تو فقط شانس مي‌آري &lt;br /&gt;.حسي خنديد و روي گرده‌ي ابي جابه جا شد &lt;br /&gt;!ـ كله خر ! بذار بيام پايين&lt;br /&gt; ابي جلوتر رفت . حسي به صداي جدا شدن كف كفش ها از گل زمين گوش داد . خم شد و از زير بغل اش به پشت سر به جا پاهاي روي گل نگاه كرد . صدايي زوزه مانند از گلويش خارج كرد &lt;br /&gt;.ـ برو يه جاي خشك ! مي خوام بيام پايين &lt;br /&gt;!ابي كنار كرتي ايستاد . كناره‌هاي كرت جلبك بسته بود و سبز مي‌زد . وسط آشكارا آب بود و لجن . گفت : بيا پايين حالا &lt;br /&gt;سوت قطاري از زير پل بيرون زد . صدايش يكباره پيچيد و تلق و تلوق‌اش كم كم بالا گرفت . حسي چرخيد و توانست از لاي سرشاخه هاي درختان لب نهر قطار را ببيند كه تن فلزي و براق‌اش را از دهان تاريك تونل بيرون مي‌كشيد . دهان ابي چند بار در غرش قطار باز و بسته شد&lt;br /&gt;.  &lt;br /&gt;حسي كله‌ي ابي را گرفت و با گردن راست ، چانه بالا كرد تا بهتر ببيند . سگي از لاي بوته ها بيرون آمد و خون سرد و سلانه سلانه &lt;br /&gt;دويد و دوباره لاي بوته ها گم شد . ابي به مرداب كوچك داخل كرت زل زده بود . عكس سياه خودشان را مي‌ديد . خودش را و سايه يي كه روي كول اش بود&lt;br /&gt;. &lt;br /&gt;قطار تمام شد و دور و دورتر رفت . حسي خودش را شل كرد . ابي شانه اش را از زير ران حسي بيرون كشيد . چرخيد و پاي ديگر حسي را گرفت و روي شانه‌ي ديگرش پيچاند . حسي فرياد زد و دست اش را به طرف زمين سپر كرد . ابي با دست ديگر كمر حسي &lt;br /&gt;.را گرفت و پرت اش كرد وسط كرت  &lt;br /&gt;حسي دست اش روي لجن ها سرخورد و با صورت رفت توي گِل‌ها . زودي بلند شد نشت . دست اش تا مچ در گل بود . دور چشم &lt;br /&gt;:هايش را از گِل پاك كرد . صداي چسبيدن و جدا شدن پاهاي ابي را روي گل‌ها شنيد . برگشت داد زد &lt;br /&gt;!ـ آهاي گاو ! اين گِل‌ها رو مي ريزم تو دهن‌ت بي‌چاره &lt;br /&gt;.ساكت شد و تف كرد . ابي خون سرد و سلانه سلانه داشت دور مي شد&lt;br /&gt;صداي قار قار كلاغ را شنيد و ديدش كه بال‌هاي باز كمي دورت مي چرخد و به سمت زمين شيرجه مي‌رود. دست كرد از جيب‌اش ورق &lt;br /&gt;.هاي بازي را بيرون آورد و كردشان توي گل ها &lt;br /&gt;گردن اش را چرخاند و ديد كه ابي به روي پل رسيده و آرام و قوز كرده انگار دارد تاتي تاتي مي‌كند و فكر كرد چه قدر شبيه اسباب &lt;br /&gt;.بازي‌هاي كوكي راه مي رود &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107917381070911208?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107917381070911208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107917381070911208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_03_01_archive.html#107917381070911208' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107688619373716151</id><published>2004-02-16T02:21:00.000+03:30</published><updated>2004-02-16T02:35:49.843+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;em&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 75&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بهانه 24 بهمن و بررسي شعر آيه هاي زميني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همه پرسي در صحرا محشر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با احترام به فروغ، براي"چهار شنبه‌ي" عزيز&lt;/em&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;حامد صمدي &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما امروز زير تابلوي "سقوط تمدن" زندگي مي‌‌كنيم . اين وضع به واسطه‌ي جنگ پديد نيامده است؛ جنگ يكي از مظاهر آن وضع است . فضاي روحاني به فضاي واقعي خشكي تبديل شده است كه به نوبه‌ي خود واكنش نشان مي‌دهد و از هر حيث &lt;br /&gt;(1)نتايج مصيبت باري به همراه مي آورد&lt;br /&gt;بهت و اضطراب و ترس ناشي از تنهايي در كنار احساس ريشه دار زوال و انحطاط بي شك مجموعه‌اي‌ست همگن كه پس از خواندن اين شعر در نخستين قدم درگير آن مي شويم. مداري بسته كه در آن تصاويري دهشتناك و مشمئز كننده از زندگي آدميان، مدام در يكديگر مستحيل مي‌شوند و در انتها انگار شيطان( نماد نهايي خباثت )دست دراز كرده چاه لجن را هم مي‌زند و بوي تعفن همه جا را مي‌گيرد. زنجيره اي به هم پيوسته از تصاوير بي‌وقفه ي زوال انسان روزگار ما. انسان بي تكيه گاهي كه در عفن خون و افيون بي سر زاده مي‌شود ، به هيچ رسالت قراردادي ايمان ندارد و همراه با مشتي بره‌ي شبيه خود ، خويشتن را در بهت دشتها رها مي‌كند . قديسه هاي دوره‌ي او فواحش و دلقكاني با خنده هاي مضحكِ جراحي شده بر صورت هايشان هستند &lt;br /&gt;حتا وي روشنفكر دوره اي است كه موش‌ها (و تنها موش‌ها و نه شايد مورچه‌ها) موذيانه در گنجه‌هاي كهنه‌ي پدران سور كاغذي مي‌گيرند و كودكان فردا را نمي‌فهمند . مردم ايستاده سقط مي شوند و غربت را در چمدان هايشان به هر كجا كه مي‌روند ، مي‌برند . اسكلت هاي متحرك در عصر "شك سراسري" (2) از آزادي مي‌گريزند و در كمال استيصال به حس و اقتدار جنايت پناه مي برند ، تا ميل دردناكش دستهايشان را به حركت درآورد  &lt;br /&gt;گرگ‌هاي ساكت و بي‌جاني كه در سرماي زمهرير نمي‌خوابند و با چشم‌هاي در كاسه‌ي خون نشسته انتظار مي‌كشند تا كدام يك سر برآستين بگذارد ، و لحظاتي بعد طعمه‌ي اعضاي خانواده‌اش شود . در اين نمايش رقت انگيز هر يك نوبت خويش را انتظار مي‌كشد &lt;br /&gt;(3)و انگار هدف زندگي مرگ است . و زندگي راهي است غير مستقيم به سوي مرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهان اين شعر بشارتي خفته است . بشارت انحطاطي كه ناخواسته پيش آمده و همه را به خود دچار كرده است بشارتي گنگ و سياه كه در نهايت ، مبشر نيز در پي ايمان گريخته از قلب‌ها قدم در تيره‌گي مي‌گذارد و خود آرزوي خلاصي از آن را دارد . اين بشارت گويي يگانه رسالت دوره‌ي ماست و باقي هيچ &lt;br /&gt;وابستگي اين جهاني ما كه با قطع علقه هاي سماوي همراه بوده ، خود بدل به توهمي دردناك شده است . كابوسي كه زندگي را از درد و رنج و تنهايي و مرگ انباشته . همين "آيه هاي زميني" ( چه تضاد غريبي است رابطه‌ي آيه و زمين )حكم رسالت رسول تنهايي است كه گويي حيرت زده ناگهان به چند سال دورتر از دوره ي خودش پرتاب شده." آيه هاي زميني  اعتراف خرد كننده‌ي پيغمبري است [كه به ناچار] الهام‌ش از زمين است و وحي هايش را فرشته‌هاي ساقط و جنايت زده‌ي اجتماعي به او &lt;br /&gt;(4)ديكته مي‌كنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان دوره‌ي ما در غياب انبوه بي‌تحرك روشنفكران به يك باره با بي‌معنايي و تنهايي مواجه شده و ناخواسته در ورطه‌ي اندوه و اضطراب غلتيده و آهسته آهسته بدل به موجودي گنه كار و بي‌كيفيت گشته است . موجودي بي نام و نشان بي‌پناهگاه و بي‌خانه . "ما كساني بي‌پناهگاه و بي‌خانه‌ايم . آن يخي كه هنوز مردمان را حفظ مي‌كند سخت نازك شده است . بادي كه يخ ها را &lt;br /&gt;(5)آب مي‌كند وزيدن گرفته . ما كه بي‌خانه ايم نيرويي شده ايم كه يخ ها و واقعيت نازك را مي‌شكند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان دوره‌ي ما با پشت پا زدن به مقوله ي ايمان به ناگاه هيچ پاسخي براي معناي زندگي نمي يابد. از كجا آمده است و به كجا مي رود را بي معني مي‌بيند . اين نخستين باري است او به لحاظ اجتماعي و متافيزيكي نمي‌داند متعلق به كجاست ! تبديل به ماشيني مصرف كننده مي‌شود و در قبال سقوط فرشته ها تنهايي را براي امروز خويش به ارمغان مي‌آورد &lt;br /&gt;"تنهايي" كه سال‌ها براي نيل به آن راه درازي را طي كرده است و از پيچ و خم‌هاي بسيار فردگرايي و جمع‌گرايي تا به اين دوره‌اش رسانده ، بلاي جان بيمارش مي‌شود . انسان كه پي آمد آموزه‌هاي اوايل شده‌ي بيستم به شكل راديكالي از "فردگرايي" مي‌رسد و ناگزير از جمع و منافع آن روي گردان مي شود ، خود را از مواهبي چند محروم مي‌كند ، و اسير تنهايي رقت آوري مي‌شود كه حاصل از ترس است . ترسي مشكوك و نگون سار . "ديگران اشتباهي هستند كه هم خطر و هم آزادي را به همراه مي آورد . اين نياز به ديگري سازنده‌ي شكلي از رنج هم هست . خواست بودن با ديگران اندوه است . ممنوعيت ومنع شدن &lt;br /&gt;(6)از لذت همراه آن خواست مي آيد ، اما لذت كه بي ديگري دانسته و تجربه‌نمي شود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او كه زماني با تعبير "اگر خدا وجود نداشته باشد ، همه چيز ممكن است " (7)خود را در جايگاه واضع بي چون و چرا و يكه تاز عرصه جهان مي‌ديد ، اينك در مرداب گند و شاش خود فرو مي‌رود . روشنفكران نيز در فرصتي مغتنم از مرگ انسان در پي مرگ خدا صحبت مي‌كنند &lt;br /&gt;"براي شما حقيقت مطلق نخست خدا و سپس انسان بود . اما اكنون انسان پس از خدا مرده است و شما با درد و اندوه در &lt;br /&gt;(8)جستجوي چيزي هستيد كه بتوانيد ميراث عجيب و غريب وي را به آن بسپاريد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختار اين شعر ساختاري زنجيره‌اي است . حلقه‌هاي كوچك در يكديگر فرو رفته ، چرخه‌اي يگانه مي‌سازند . در حلقه‌ي اول خورشيد سرد مي‌شود . در حلقه‌ي دوم سبزه مي‌خشكد ، ماهي‌ها مي‌ميرند و خاك مرده‌گانش را پس مي‌زند . در حلقه‌ي سوم شب حجم پنجره را پركرده و مقصد راه را در خود گم مي‌كند . و در ادامه كسي به فتح و عشق كه هيچ ، حتا به هيچ نيز نمي‌انديشد . در حلقه‌ي بعد زنان باردار نوزادهاي بي سر مي‌زانيد (اشاره به افسانه‌اي عاميانه در مورد زنان فاحشه است كه زماني عقوبت مي‌شوند . و مردان را بي سر مي‌بينند و اگر بچه‌دار شوند نوزادهايشان بي سر مي‌شود) اين حلقه‌ها تا به انتها ادامه دارد و در بند دوم ، شعر دوباره به نقطه‌ي مرگ خورشيد بر مي‌گردد و نتيجه مي‌گيرد كه ايمان از قلب‌ها گريخته است &lt;br /&gt;"شعر با زوال اين استعاره[خورشيد] شروع مي‌شود ، زوال اين مثال دايره‌وار زوال‌هاي كوچكي را در بر مي‌گيرد . زوال سبزه ها ، زوال پنجره‌ها ، زوال راه‌ها ، زوال زنهاي باردار ، زوال نان ، زوال پيغمبران ، زوال بره‌هاي گمشده ، زوال روشنفكران &lt;br /&gt;(9) زوال فرد ، زوال جماعات عروسك سان ، زوال ارواح كورو كودن و بالاخره زوال ايمان&lt;br /&gt;علاوه براين به واسطه لحن توراتي و موسيقي حاصل از آن در كنار تكرار پياپي كلمات در برخي بندها(كه ريشه در همان لحن توراتي دارد) و ترسيم دوايري از بندهايي كه هر يك از مايه هاي سورئاليستي بي بهره نيست ، سيكل بسته ي ناچاري و ناگريزي را بهتر القا مي‌كند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين پيغمبر كوچك و غمگين كه در پس چشم‌هاي له شده و حتا در عمق انجماد در پي نگاهي آشنا ، اشاره‌اي دور يا تحركي ناچيز و مغشوش است و از كسي ياد مي‌كند كه مي‌خواسته به آواز آب ها (لااقل) ايمان بياورد (و اين تنها خود اوست )و در اين بند گويي در ميانه اي ناچار ايستاده است ، پشت به دنيايي ورو به فردايي . خيره به كلمه‌اي درشت و سياه ، خيره به فردايي كه نمي آيد &lt;br /&gt;(10)او بر ميانه ي دو جهان ايستاده است . جهاني "مرده" در پشت سر و "جهاني" كه به رغم كوشش خود متولد نمي شود &lt;br /&gt;وي در اين ميانه به صداي صداها پناه مي‌برد كه آخرين روزنه‌ي اميداست ، از خود اوست . صدايي‌ست نهفته در جان . او آخرين صداي صداهاست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي نوشت &lt;br /&gt;.1&lt;br /&gt;آلبرت شواتيزر، فلسفه تمدن. به نقل از : لوفان بومه، فرانكلين، جريان‌هاي بزرگ در تاريخ انديشه‌ي غربي، ترجمه‌ي دكتر حسين بشيريه، نشر مركز بازشناسي اسلام و ايران، چاپ اول 1381، صفحه‌ي 803&lt;br /&gt;.2&lt;br /&gt;پل تيليش (1965 - 1886) ، فيلسوف آلماني پروتستان مذهب مي گويد : "انسان ها در عصر شك سراسري از آزادي مي‌گريزند و به اقتداري روي مي‌آورند كه وعده‌ي معنا بخشي مي‌دهد و به پرسش‌هاي انسان پاسخ مي‌گويد". به نقل از : همان، صفحه‌ي 810 &lt;br /&gt;.3&lt;br /&gt;زيگموند فرويد ، سه ضربه به خود شيفتگي انسان . به نقل از : همان، صفحه‌ي 877&lt;br /&gt;.4&lt;br /&gt;براهني، رضا، طلادرمس، نشر وغ‌آمين، چاپ اول، 1371، جلد اول، صفحه‌ي 277&lt;br /&gt;.5&lt;br /&gt;فردريچ، نيچه، دانش شاد. به نقل از پايان نامه‌ي كارشناسي ارشد دوست عزيز آقاي سعيد حقير، سه مفهوم ديگر از مدرنيته &lt;br /&gt;.6&lt;br /&gt;احمدي، بابك، مدرنيته و انديشه‌ي انتقادي، نشر مركز، چاپ دوم، 1374، صفحه‌ي 12&lt;br /&gt;.7 &lt;br /&gt;فئودور داستايونسكي. به نقل از : سارتر، ژان پل، مكتب اصالت وجود، ترجمه‌ي دكتر مصطفي رحيمي، نشر نيلوفر، چاپ دوم، 1379&lt;br /&gt;.8&lt;br /&gt;آندره مالرو، نامه هايي از يك آسيايي. به نقل از : جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشه‌ي غربي، صفحه‌ي 811 &lt;br /&gt;.9&lt;br /&gt;طلادرمس ، جلد اول ، صفحه 278&lt;br /&gt;.10&lt;br /&gt;سي . ام . ام جوآد فيلسوف انگليسي در رساله‌ي "انحطاط" مي گويد : "دوران ما ، دوراني كه به ظاهر همچون عصري انتقالي مي نمايد كه در ميان دو جهان .... تعبيه شده است يكي جهاني كه مرده است و ديگر جهاني كه به رغم كوشش خود متولد نمي شود." به نقل از : جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشه‌ي غربي ، صفحه‌ي 818 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107688619373716151?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107688619373716151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107688619373716151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107688619373716151' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107688541494084221</id><published>2004-02-15T14:00:00.000+03:30</published><updated>2004-02-16T02:22:51.170+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;em&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 75&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;به بهانه 24 بهمن&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آيه هاي زميني&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;فروغ فرخزاد / تولد ديگر &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه /خورشيد سرد شد /و بركت از زمين‌ها رفت /و سبزه‌ها به صحراها خشكيدند /و ماهيان به درياها خشكيدند /و خاك &lt;br /&gt;مردگانش را /زان پس به خود نپذيرفت &lt;br /&gt;شب در تمام پنجره‌هاي پريده رنگ /مانند يك تصور مشكوك /پيوسته در تراكم و طغيان بود /و راهها ادامه خود را /در تيرگي رها كردند &lt;br /&gt;ديگر كسي به عشق نينديشيد /ديگر كسي به فتح نينديشيد /و هيچكس/ديگر به هيچ نينديشيد ./درغارهاي تنهايي /بيهودگي به دنيا آمد /خون بوي بنگ و افيون مي داد /زنهاي باردار نوازادهاي بي سر زاييدند /و گاهواره ها از شرم /به گورها پناه آوردند &lt;br /&gt;چه روزگار تلخ و سياهي /نان ، نيروي شگفت رسالت را /مغلوب كرده بود ./پيغمبر گرسنه و مفلوك /از وعده گاههاي الهي گريختند /و بره هاي گمشده عيسي /ديگر صداي هي هي چوپاني را /در بهت دشتها نشنيدند ./در ديدگان آينه‌ها گويي /حركات و رنگها و تصاوير /وارونه منعكس مي‌گشت /و برفراز سرد دلقكان پست &lt;br /&gt;و چهره وقيح فواحش /يك هاله مقدس نوراني /مانند چتر مشتعلي مي سوخت&lt;br /&gt;مرداب هاي الكل /با آن بخارهاي گس مسموم /انبوه بي‌تحرك روشنفكران را /به ژرفناي خويش كشيدند /و موشهاي موذي /اوراق زرنگار كتب را /در گنجه‌هاي كهنه جويدند ./خورشيد مرده بود ./خورشيد مرده بود و فردا /در ذهن كودكان /مفهوم گنگ گمشده‌اي داشت /آنها غرابت اين لفظ كهنه را /در مشق هاي خود /با لكه درشت سياهي /تصوير مي‌نمودند &lt;br /&gt;مردم ، /گروه ساقط مردم /دلمرده و تكيده و مبهوت /در زير بار شوم جسدهاشان /از غربتي به غربت ديگر مي رفتند /و ميل دردناك جنايت /در دستهايشان متورم مي‌شد /گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي /اين اجتماع ساكت بي جان را يكباره از درون متلاشي مي‌كرد و/مردان گلوي يكديگر را با كارد مي دريدند /و در ميان بستري از خون /با دختران نابالغ /همخوابه مي‌شدند &lt;br /&gt;آنها غريق وحشت خود بودند /و حس ترسناك گنهكاري /ارواح كور و كودنشان را /مفلوج كرده بود &lt;br /&gt;پيوسته در مراسم اعدام /وقتي طناب دار/چشمان پر تشنج محكومي را /از كاسه بافشار به بيرون مي ريخت /آنها به خود فرو مي رفتند و از تصور شهوتناكي/اعصاب پير و خسته‌شان تير مي‌كشيد ،/اما هميشه در حواشي ميدان ها /اين جانيان كوچك را مي ديدي /كه ايستاده اند /و خيره گشته اند /به ريزش مداوم فواره هاي آب &lt;br /&gt;شايد هنوز هم /در پشت چشم هاي له شده در عمق انجماد /يك چيز نيم زنده مغشوش /برجاي مانده بود /كه در تلاش بي‌رمقش مي‌خواست /ايمان بياورد به پاكي آواز آب ها &lt;br /&gt;شايد ، ولي چه خالي بي پاياني /خورشيد مرده بود /و هيچكس نمي دانست/كه نام آن كبوتر غمگين /كز قلبها گريخته ، ايمانست&lt;br /&gt;آه ، اي صداي زنداني /آيا شكوه ياس تو هرگز /از هيچ سوي اين شب منفور /نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟/آه ، اي صداي زنداني /اي آخرين صداي صداها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107688541494084221?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107688541494084221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107688541494084221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107688541494084221' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107687942056899038</id><published>2004-02-13T00:38:00.000+03:30</published><updated>2004-02-16T00:42:56.466+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;em&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش" ادبيات و فرهنگ " هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 74&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ببرهاي زن عمو جنيفر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نگاهي به شعر و زندگي آدرين ريچ&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;علي رضا فرهومند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شانزدهم مي سال 1929 در بالتيمور، مري‌لند به دنيا آمد و تحت تشويق‌ها و نظارت پدرش دكتر آرنولد ريچ از كودكي شروع به نوشتن شعر كرد و به كمك كتابخانه‌ي متعلق به دوره‌ي ويكتوريايي و ما قبل رافائلي‌ي پدرش كه _ بعدها خودش از آن ياد كرده ـ اشعار شاعراني چون تني سون، كيتس، آرنولد، بليك، روزتي و كارلايل را خواند&lt;br /&gt;شاعري كه در اين‌ جا به تصوير كشيده خواهد شد كسي است كه مدتي طولاني مورد توجه بوده است. بسياري از خواننده‌گان و منتقدان تصديق كرده‌اند كه او بهترين شاعريست كه امروز مي‌نويسد و خواننده‌گاني كه با دقت كارهايش را مطالعه كنند؛ مشابهت‌هايي نظير علاقه، استراتژي و سليقه‌ خاص اش را در بين كارهاي اخيرش ـ آن‌هايي كه پس از جنگ جهاني‌ي دوم چاپ شده از 1951 تا كارهاي جديدش _ خواهند يافت. يك ذهن متمايز و جهت‌گيرانه در تمام كارهايش وجود دارد. هركس مي‌تواند در مورد خصوصيات مميز شعر ريچ صحبت كند با همان قطعيتي كه مي‌تواند در مورد خصوصيات بارز در كار كتيس بگويد؛ هرچند كه ريچ شعرهاي بسياري را در طول سال‌هاي مديد نوشته است&lt;br /&gt;در خلال دوره‌ي پنجاه ساله‌ي شاعري‌ي او، ريچ، به عنوان مثال بر سر علايق به درون مايه‌هاي سياسي و اجتماعي ثابت قدم مانده است و اغلب به تم ‌هايي كه به آگاهي و نقش‌ هاي اجتماعي‌ي زنان مربوط مي‌شود؛ تمركز كرده و غلظت بخشيده است از اين‌ها گذشته اشعارش همواره حسي قدرتمند از ساختاري عملگرا را باز پرورانده‌ اند و در شكل لريك قالب‌بندي شده‌اند تا خلق ‌و خوي منحصر به ريچ را منعكس كنند و صدايي كه هميشه ثابت و صاف به گوش مي‌رسد و زمينه‌اي در تصاويري واضح ايجاد مي‌كند و فرصتي براي ايستادن و تمركز در افكار و احساسات دروني مي‌دهد&lt;br /&gt;اگرچه در طول سال‌ها اين تقريبن زياد تغيير كرده و جلوه‌گري‌هاي ريچ در تجربه كردن درون مايه‌ها تعديل شده و پيشرفت كرده است. برخي از تغييراتي كه در عقايد و رويكردهاي ريچ انعكاس يافته از تغييرات در دغدغه‌هاي (به خصوص زنان) انديشمندان در نيمه‌ي دوم قرن بيستم سرچشمه گرفته است و اشعارش هر دو وجه تغييرات شرايط اجتماعي و رويكردهاي فيلسوفانه و سياسي و اجتماعي ي دگرگون شده را بازنمايي مي‌كند. همين‌طور آن‌ها پيشامدهاي شخصي‌ي دگرگون شده و تغييرات در نوع زنده‌گي‌ و ابراز كردن ارجحيت ميل جنسي را منعكس مي‌كنند. او در حدود بيست و سه ساله‌گي ازدواج كرد و تا موقعي كه حدودن سي ساله محسوب شود صاحب سه فرزند شد&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107687942056899038?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107687942056899038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107687942056899038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107687942056899038' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107663095054290204</id><published>2004-02-11T03:36:00.000+03:30</published><updated>2004-02-13T03:46:23.576+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه ي” ادبيات و فرهنگ “هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 74 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;"سطر شعر"&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ابوالفضل نظري&lt;/em&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهت نكنم مرده‌ام) &lt;br /&gt;!پس نگاهت نمي‌كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مرگ آن درخت تناور بود&lt;br /&gt;كه زنده‌هاي اين سوي آغاز&lt;br /&gt;به شاخه‌هاي كبودش دخيل مي‌بستند&lt;br /&gt;و مرده‌هاي آن سوي پايان&lt;br /&gt;(به ريشه‌هاي فسفري‌اش چنگ مي‌زدند&lt;br /&gt;فروغ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برعكس آينه &lt;br /&gt;به خودم كشيده بودم&lt;br /&gt;و مريم را به خودم كشيده بودم &lt;br /&gt;پدرش/ سرزده كه درزد&lt;br /&gt;روبه‌روي خودم چرخيدم&lt;br /&gt;زدم زيرش/ و ريزريز گريه كردم&lt;br /&gt;ـ به پاي جورابم كوچك شده بودم ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مريم پرسيد&lt;br /&gt;" !گفتم كه" او چيكه ‌تم&lt;br /&gt;:و عطرمريم را بهش گفتم&lt;br /&gt;كه حوا سر زا كه به گا رفت&lt;br /&gt;دست شيطون توكيف آرايش‌اش بود)&lt;br /&gt;هابيل و قابيل‌هم قابل برگشت نبود&lt;br /&gt;(...حتي با بيل/ كه خداي نكرده &lt;br /&gt;خدا/ بوي گندزيرپوش نشسته‌ي آدم را&lt;br /&gt;،از بهشت گرفت/ شست و شوي مغزي‌اش داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا حال خدا گرفته بود&lt;br /&gt;.و به گل‌هاي مريم داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دادزد كه نداد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرش با دستگيره كه چرخيد&lt;br /&gt;زمين را ديد زد&lt;br /&gt;و مرا نديد كه بزند&lt;br /&gt;كه چطور مريم را با عطرش&lt;br /&gt;توي دماغم كشيدم و &lt;br /&gt;از پنجره/ در رفتم/ توي آلبوم عكس آدم/ كه از بر عكسی خودش&lt;br /&gt;.در بهشت گرفته بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!بهشت به جهنم&lt;br /&gt;خداكه مي‌دانست &lt;br /&gt;در خانه‌مان به پاشنه كه بچرخد&lt;br /&gt;!زمين گرد نمي‌شود!/ كه زندگي كه نمي‌شود&lt;br /&gt;اصلن دخترم/ به پسر همسايه كه با شما هم سايه دارد &lt;br /&gt;:آدم خوب كه نمي‌گويد&lt;br /&gt;"سبيل بابات مي‌چرخه"&lt;br /&gt;بعد/ زمين، دورلب‌هايش&lt;br /&gt;.لپ‌هايش هم سرخ بشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه‌هاي يك ساله&lt;br /&gt;.اصلن يك خط هم حرف نمي‌زنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بزرگ‌تر كه بشود&lt;br /&gt;بدون پسر همسايه &lt;br /&gt;از سايه‌اي به سايه‌ي ديگر مي‌پرد &lt;br /&gt;بدبختي‌اش&lt;br /&gt;دور سرش&lt;br /&gt;و دوروبرش هم شلوغ مي‌شود از&lt;br /&gt;آدم آدم‌هايش &lt;br /&gt;!كه به جهنم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حامد رحمتي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر را به خاك سپرديم&lt;br /&gt;و خدا را به من.&lt;br /&gt;مامان، قبل از اينكه با گريه تمام شوي&lt;br /&gt;خدا را در خياباني شلوغ گم كردم&lt;br /&gt;بي‌تقصيرم، حتا در روزنامه‌ها، توي صفحه‌ي گمشده‌ها &lt;br /&gt;به كلانتري هم خبر دادم&lt;br /&gt;پدروصيت نكرد&lt;br /&gt;.كه از چند جمله‌ي كوتاهم آسماني بزرگ بسازم&lt;br /&gt;.تا بتوانيم ردپايي بگيريم&lt;br /&gt;حداقل آب نبات بخرم و روبه آسمان هي‌داد بزنم&lt;br /&gt;ـ اقرأ باسم ربك الذي    من عاشقم ـ&lt;br /&gt;نه نگاهم را نمي‌اندازم به ساعتم&lt;br /&gt;عقربه‌ها دورم مي‌چرخند.&lt;br /&gt;تا پدر با خاك همخوابه شد&lt;br /&gt;و استخوانش با النگوهاي زني همصدا بود&lt;br /&gt;كه خاكستر لبخندش را در خياباني شلوغ له كردم &lt;br /&gt;.هنوز فاتحه نخوانده‌ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا از تقصيرات پدر&lt;br /&gt;!آسماني بزرگ ساخته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107663095054290204?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107663095054290204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107663095054290204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107663095054290204' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107663046896690167</id><published>2004-02-09T15:30:00.000+03:30</published><updated>2004-02-13T03:36:07.013+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه ي” ادبيات و فرهنگ “هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 74 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;"سطر ترجمه"&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دو شعر از آدرین ریچ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ترجمه ی علی رضا فرهومند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ببرهاي زن عمو جنيفر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببرهاي زن عمو جنيفر شلنگ‌انداز از اين سوي پرده به سوي ديگر مي‌پرند؛&lt;br /&gt;.اقامت گزيده‌گاني به رنگ ياقوت تابان از جهاني سبز &lt;br /&gt;آن‌ها از مردان پاي درخت نمي‌ترسند؛&lt;br /&gt;.آن‌ها با اطمينان شجاعانه‌ي يكدستي يورتمه مي‌روند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگشت‌هاي زن عمو‌جنيفر با لرزشي مضطرب روي كاموا مي‌لغزند&lt;br /&gt;.آنقدر كه حتا به سختي سوزن عاجي رنگ را مي‌گيرد و مي‌كشد&lt;br /&gt;حلقه‌ي يغور ازدواج عمو به سنگيني&lt;br /&gt;.روي دست زن عمو جنيفر لم داده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي زن عمو بميرد، دست‌هاي ترسناكش خواهند آرميد&lt;br /&gt;.با اين كه هنوز حلقه‌اي با دشواري‌هاي زياد او را به برده‌گي كشانده &lt;br /&gt;ببرهايي كه او ساخت توي قاب&lt;br /&gt;.يورتمه خواهند رفت: خرامان، با غرور و نترس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;(تاريخ  (1&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم است زنده‌گي‌ام را برايت مختصر كنم؟&lt;br /&gt;.نپرس چطور عشق ورزيدن به مردان را شروع كردم&lt;br /&gt;.نپرس چطور عشق ورزيدن به زنان را شروع كردم&lt;br /&gt;سرودهاي دهه‌ي چهل، اعداد دير رقص(2) را به ياد مي‌آوري&lt;br /&gt;شورلت كوچك با گاز جيره‌بندي شده و انباشته از سكس را؟&lt;br /&gt;قدم زدن توي برف و اين كه چه كسي سرِ كيف بود را به ياد مي‌آوري؟&lt;br /&gt;دود سيگار سينماها، نقره‌اي و خاكستري&lt;br /&gt;نيم‌ رخ‌ها، غرق در روياهاي مردـ و ـ زن&lt;br /&gt;و تنفس انحلال پر نقره‌اي ي حلقه بسته؟&lt;br /&gt;غرق در آن رويا كه ما خم شديم براي رژ زدن&lt;br /&gt;طرف آينه‌ي سنگ قبر آنوقت كه خودمان را پيدا كرديم&lt;br /&gt;بازيگوشانه در قبرستان.در حوادث اخير او گفت&lt;br /&gt;كه جنگ در اروپا خاتمه يافته و متفقين&lt;br /&gt;و او رژ(3) نداشت جنگ را برده‌اند&lt;br /&gt;.و ما فرياد كشان مي‌دويديم بيرون از دوره‌ي ششم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرق در آن رويا&lt;br /&gt;.ما مجبور به كج كردن راه‌مان در ميان بيشه شديم&lt;br /&gt;جايي كه لب‌ها چاقو و سينه‌ها تيغ ريش ‌تراشي بودند و من پنهان&lt;br /&gt;در حصار ذهنم تندتند نت برمي‌داشتم&lt;br /&gt;اين نقشه جايي وا مي‌ماند كه آن به تمامي شروع مي‌شود&lt;br /&gt;.(توي دفترچه‌ي سرخ و سياه(4&lt;br /&gt;پس از جنگ وقتي صلح بازگشت را به ياد بياور&lt;br /&gt;و كساني كه همين قدر بس‌شان بود تا بگويند ما نجات يافتيم&lt;br /&gt;در حضوري ابدي و ما مي‌دانستيم كه جهان خاتمه نمي‌پذيرد؟&lt;br /&gt;پس از جنگ را به خاطر داري وقتي كه صلح باريدن گرفت -&lt;br /&gt;(براثر بادهايي از جانب هيروشيما، ناكازاكي، يوتاه و نوادا؟(5&lt;br /&gt;و معلم مسيحي‌ي قلّابي‌ي سوسياليست از پنجره‌ي هتل بيرون پريد؟&lt;br /&gt;و ال.جي. در حالِ من مي‌خواهم پيش تو بخوابم ولي براي سكس نه گفتن&lt;br /&gt;و قهره‌ريز لعابي‌ي سرخ ـ وـ سياه از ميان تفاله‌هاي تيره به كندي مي‌تراويد&lt;br /&gt;اشتها، وحشت‌ قدرت ‌رقت ـ&lt;br /&gt;بوسه‌اي كش‌دار توي راه پله كليدي با تكيه&lt;br /&gt;بر دو كمونيست يهودي(6) كه باهم ازدواج كردند&lt;br /&gt;آخرين جرعه‌ي گيلاس در پايان مراسم ازدواج؟&lt;br /&gt;،كي بايد بياموزيم آنچه را كه مثل روز روشن است)&lt;br /&gt;(ما نمي‌توانيم آن چه كه براي عشق ورزيدن به آن آزاديم را انتخاب كنيم؟)(7&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:پانوشت&lt;br /&gt;.1&lt;br /&gt;"inscriptions" چهارمين شعر از مجموعه‌اي به نام كتيبه‌ها&lt;br /&gt;.2&lt;br /&gt;"Song and dance": مي‌توان این اصطلاح انگليسي را نیز به يادآورد&lt;br /&gt;يعني براي امري غيرضروري جنجال راه انداختن &lt;br /&gt;.3&lt;br /&gt;یاد معناي دورتري هم مي‌شود افتاد: مستعمل شدن و از بين رفتن كه با مهارت انتخاب شده:Wore &lt;br /&gt;.4&lt;br /&gt;.به معناي انقلابي و كمونيست همين ‌طور شوروي نيز به كار رفته است:Red &lt;br /&gt;مي‌شود به اين نكته هم می شود اشاره كرد كه در معماري، سرخ و سياه جزء رنگ‌هاي مكمل و بسيار جلب كننده هستند مثل فروشگاه مشهور مك دونالد كه مغازه‌ي كوچك‌اش را با استفاده از اين دو رنگ در امريكا به راه انداخت &lt;br /&gt;.5&lt;br /&gt;محل‌هاي انفجار‌هاي اتمي، دوتاي اول در ژاپن نزديك به پايان جنگ جهاني‌ي دوم و دونام انتهايي دو پايگاه آزمايشگاهي در صحرا&lt;br /&gt;.6&lt;br /&gt;خوليوس و اتل روزنبرگ كه به جرم جاسوسي توسط ايالات متحده اعدام شدند: Julius and Ethel Rosenberg&lt;br /&gt;.7&lt;br /&gt;بي‌دليل نيست كه آدرین ریچ يكي از آخرين جايزه‌هايش را به دليل مهارت و استادي بي‌چون و چرا در شاعري دريافت كرده است. شايد اگر بر ميزان پانوشت‌ها اضافه مي‌شد به نوعي قرائت تبديل مي‌شد &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107663046896690167?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107663046896690167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107663046896690167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107663046896690167' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107646027863362560</id><published>2004-02-08T16:02:00.000+03:30</published><updated>2004-02-11T04:17:07.326+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه ي" ادبيات و فرهنگ" هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره ی 74&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;"سطر ترچمه"&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;Aunt Jennifer’s Tigers&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Adrienne Rich&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Aunt Jennifer’s tigers prance across ascreen,&lt;br /&gt;Bright topaz denizens of a world of green.&lt;br /&gt;They do not fear the men beneath the tree;&lt;br /&gt;They pace in sleek chivalric certainty .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Aunt Jennifer’s fingers fluttering through her wool&lt;br /&gt;Find even the ivory needle hard to pull .&lt;br /&gt;The massive weight of Uncle’s wedding band&lt;br /&gt;Sits heavily upon Aunt Jennifer’s hand .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;When Aunt is dead , her terrified hands will lie &lt;br /&gt;Still ringed with ordeals she was mastered by .&lt;br /&gt;The tigers in the panel that she made &lt;br /&gt;Will go on prancing , proud and unafraid .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;History&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Adrienne Rich&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Should I simplify my life for you ?&lt;br /&gt;Don’t ask how I began to love men .&lt;br /&gt;Don’t ask how I began to love women .&lt;br /&gt;Remember the forties songs , the slowdance numbers &lt;br /&gt;The small sex-filled gas-rationed Chevrolet ?&lt;br /&gt;Remember walking in the snow and who was gay ?&lt;br /&gt;Cigarette smoke of the movies , silver-and-gray &lt;br /&gt;profiles , dreaming the dreams of he-and-she  &lt;br /&gt;breathing the dissolution of the wisping silver plume ?&lt;br /&gt;Dreaming that dream we leaned applying lipstick&lt;br /&gt;by the grave stone’s mirror when we found ourselves&lt;br /&gt;playing in the cemetery . In Current Events she said &lt;br /&gt;the war in Europe is over , the Allies&lt;br /&gt;and she wore no lipstick have won the war &lt;br /&gt;and we raced screaming out of Sixth Period .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Dreamin that dream &lt;br /&gt;we had to maze our ways through a wood&lt;br /&gt;where lips were knives breasts razors and I hid&lt;br /&gt;in the cage of my mind scribbling &lt;br /&gt;this map stops where it all begins&lt;br /&gt;into a red-and-black notebook .&lt;br /&gt;Remember after the war when peace came down &lt;br /&gt;as plenty for some and they said we were saved&lt;br /&gt;in an eternal present and we knew the world could end ?&lt;br /&gt;_ remember after the war when peace rained down &lt;br /&gt;on the winds from Hiroshima Nagasaki Utah Nevada ?&lt;br /&gt;and the socialist queer Christian teacher jumps from the hotel window ?&lt;br /&gt;and L.G. saying &lt;em&gt;I want to sleep with you but not for sex&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;and the red-and-black enamelled coffee-pot dripped slow through the dark grounds&lt;br /&gt;_ appetite terror power tenderness&lt;br /&gt;the long kiss in the stairwell the switch thrown &lt;br /&gt;on two jewish communists married to each other&lt;br /&gt;the definitive crunch of glass at the end of the wedding ?&lt;br /&gt;&lt;em&gt;( when shall we learn , what should be clear as day ,&lt;br /&gt;we can not choose what we are free to love ? )&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107646027863362560?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107646027863362560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107646027863362560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107646027863362560' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107645880117920622</id><published>2004-02-05T15:44:00.000+03:30</published><updated>2004-02-11T04:02:04.873+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه ي (( ادبيات و فرهنگ)) هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;شماره 73 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;"سطر نقد"&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;"به احترام زمستان قارقار كنيد"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقدی بر داستان "..." نوشته ی علی جباری(چاپ شده در شماره ی73    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سلمان كريمي &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قانون دست راست مصطفي، كمربند را روي دست راستتان مي بنديد. سرنگ را پر از هوا مي كنيد. نوك سرنگ وارد جريان خون شما مي شود. چند بار سرنگ را پر و خالي كنيد. وقتي اكسيژن وارد جريان شد، انگشت شصتي كه روبه روي چشمهاي شماست، جهت حركت شما را مشخص مي كند. به احترام زمستان قار قار كنيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فورستر در تعريف داستان مي نويسد: " داستان روايت سلسله اي از رويدادها بر حسب توالي زماني است." و روايت نقل رشته اي از حوادث واقعي و تاريخي يا خيالي است به نحوي كه ارتباطي بين آنها وجود داشته باشد. روايت به عنوان يكي از انواع بيان ، نوعي از بيان است كه با عمل ، با سير حوادث در زمان و با زندگي در حركت و جنب و جوش سروكار داشته و به اين سؤال كه " چه اتفاقي افتاد؟ " پاسخ مي دهد و داستان را نقل مي كند  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;روايت در اين داستان در دو زاويه ي مختلف شكسته شده . يكي روايت از ديد راوي اول شخص كه شامل بلاك هاي طولاني ترست و تعداد زيادتري دارد و ديگر روايت از ديد راوي سوم شخص كه از چهاربلاك كوچك تشكيل شده است. هر كدام از انواع روايت هاي فوق، باز به بلاك هاي متعددي شقه خورده اند و باعث اين شده اند كه ما در داستان با يك روايت شقه شقه از حوادث و رويدادها روبرو باشيم. روايتي كه بلاكهايش مثل قطعه هاي يك پازل توي داستان چيده شده و داستان را تشكيل داده است.خط جداكننده و فاصل بين اين قطعه ها آنقدر ملموس است كه خواننده را آزار مي دهد. و پس از اتمام هر قطعه كه خواننده احساس مي كند اندكي به داستان چسبيده، خواننده را از داستان كنده و او را مجبور به فكر در مورد قطعات خوانده شده و چيدن آنها در ذهن مي كند  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;در قسمتي از داستان كه روايت از ديد راوي سوم شخص نوشته شده، انگار كه با يك داستان مستقل طرفيم. وسير حوادث به گونه اي است كه اگر اين قسمت مستقل نوشته شود نيز قابل درك خواهد بود. چسباندن اين قسمت به قسمت ديگر داستان كه از ديد راوي اول شخص روايت شده فقط با استفاده از وضعيت داستان و بلاك هاي موجود و قرار گرفتن اين چهار قطعه در بين آنها صورت گرفته. اينجا راوي داناي كلي است كه گاه نسبت به شخصيت ها و حوادث اظهار نظر مي كند يا آنها را توضيح مي دهد. "توي خواب ديده بود كه يك لك لك دارد به چشمهايش نوك مي زند"، " او بيشتر از چهل بلد نبود بشمارد" و از این قبیل اطلاعاتي هستند كه يك راوي داناي كل مي دهد  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;با وجود روايت داستان توسط راوي داناي كل استفاده از لفظ شايد در جمله ی " شايد بدترين فحشي كه پسر مي دانست . شاش ، بود." در حاليكه راوي حتي از ذهن و فكر شخصيت ها و دانسته هايشان و احساساتش اطلاع دارد؛ " او فقط مي دانست وقتي آروغ هاي پدرش بوي بد مي دهند نبايد با او بازي كند."، " او از شكل هاي كمربند هم بدش مي آمد" گاه راوي داناي كل محدود شده و گاهي بسط پيدا مي كند. در برخي مواقع راوي مثل قاضي و يك مفسر، حوادث و اتفاقات و شخصيت ها را ارزيابي مي كند، " پسرك با جيغ از خواب پريد"   استفاده از " ك" كه براي تصغير است و در جمله ي " پسرك توي كمد بود." كه نيز به كار رفته،ردپاي راوي را در داستان با اين اظهار نظرش پر رنگ تر مي كند  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;مواقعي نيز از ديد و ذهن شخصيت داستان و با استفاده از روايت از ديد سوم شخص (نوع ديگر سوم شخص) داستان را نقل مي كند در اين حالت اطلاعات داده شده محدود به ديد و ذهن و شنيده ها و ديده هاي پسر مي باشد؛ " وقتي مادرش او را مي بوسيد پسرش بوي دهانش را فهميده بود. بوي بيمارستان مي داد. بوي بطري هاي خاليِ توي انباري را". و در مواردي ديگر نيز راوي همان داناي كل است بي هيچ تفسيري؛ " توي خواب ديده بودم كه يك لك لك دارد به چشم هايش نوك مي زند." يا " او بيشتر از چهل بلد نبود بشمارد. "، " آنها از صداي قهقهه هاي پسر مي ترسيدند"   تركيب اين روايت ها و قرار گرفتن آن‌ها در لابه‌لاي هم باعث ايجاد سبك و لحن خاص اثر گشته و آن را از يك‌نواختي و خسته كنندگي نجات داده، بي آنكه به يك‌دستي متن ( تنها در اين قسمت) لطمه اي زده باشد  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;سرعت روايت داستان در اين بخش كه از ديد راوي سوم شخص صورت مي گيرد، بسيار زياد است و رواي بدون هيچ شرح و توصيف و تفصيل به بيان حوادث ، اتفاقات و اعمال داستان مي پردازد. با جمله هايي كوتاه و ساده كه گزارش گر اعمال شخصيت هاست؛" پسر دنبال شلوارش مي گشت. پدرش جلوي در اتاق از سگك كمربندش چسبيده بود. پدر در اتاق را كه باز  كرد پسر جلواش ايستاده بود. پسر سر چرمي كمربند را توي دستش گرفته بود. سگك توي هوا تكان مي خورد. پدر فهميده بود وقتي آروغ هاي پسرش بوي بد مي دهند نبايد او را نصيحت كند"  داستان در اين نوع روايت مملو است از صحنه هاي نمايشي كه خواننده را به اثر نزديك كرده و وارد فضاي حوادث و شخصيت هاي داستان مي كند (نمونه بارزش پاراگراف فوق است). استفاده از صحنه هاي نمايشي باعث درگيري بيشتر خواننده با متن و احساس هم ذات پنداري در او مي شود كه يكي از لازمه هاي داستان است؛" پسرك با جيغ از خواب پريد. توي خواب ديده بود كه يك لك لك دارد به چشم هايش نوك مي زند مادرش به او گفته بود تا صد بشمارد تا خوابش ببرد... ". در اين دو بند كه براي نمونه آمد، نويسنده شكل داستان را به نحوي طرح ريزي كرده و روايت را آن‌گونه پيش برده كه اعمال و شخصيت ها متكي به خود هستند و به جز دو موردي كه قبلاً ذكر گرديد جاي پاي نويسنده در داستان محو گرديده است (به‌‌عنوان راوي مفسر و همه چيزدان)                                   ‘&lt;br /&gt; . &lt;br /&gt; در روايت از ديد راوي سوم شخص كه خود يك داستان مجزا مي تواند باشد هر چه به قسمت هاي آخر نزديك مي شويم، تعداد استفاده از كلمات پدر ، پسر و مادر زيادتر مي شود. آن‌هم با تركيبات مختلف، كه هر كدام در هر قطعه نشان‌گر روابط و روحيات شخصيت هاي داستان است. استفاده از الفاظ پدر، پسر و مادر در چهار تركيب مختلف چهار موقعيت را روايت مي كند   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;(1)پسر، پدرش، مادرش.   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;در قطعه ي اول پدر و مادر هر دو به پسر نسبت داده شده اند و پسر كه تنها است، در عين تنهايي به والدين وابستگي دارد. او مورد محبت و توجه مادر قرار مي گيرد و مادر با حوصله براي سؤالات پسر پاسخ‌هاي در خور فهم او (به زعم خود) پيدا مي كند؛ " مادرش به او گفته بود لك لك ها بچه ها را به پدر و مادرهايشان تحويل مي دهند". اما فهم پسر بيشتر از درك مادر از فهم اوست؛ "او لك لكي كشيده بود كه يك كمربند لاي منقارش هست." در اين قطعه رابط ي پدر و پسر يك رابطه ي سرد است، مثل تمام قطعه هاي اين روايت. پسر از پدر متنفر است؛ " زير نقاشي نوشته بود لك لك شاش ، كمربند شاش ". و پدر كه در جايگاه قدرت است تنفرش را از كارها و اعمال و رفتار پسر ، كه حالا خودش را از ترس كتك هاي او توي كمد مخفي مي كند با كمربند نشان مي دهد؛ " او از شكل هاي كمربند هم بدش مي آمد". در اين قطعه كفه ي قدرت شديداً به سمت پدر سنگين است  &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;(2)پسر، مادرش، پدر   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;در قطعه ي دوم پسر هنوز وابستگي اش را نسبت به مادر دارد، اما از پدر مستقل شده . و تنها مادر است كه به او انتساب داده شده . او همچنان از پدر متنفر است اما علاوه بر اين تنفر از پدر و مادر مي ترسد و ترس نيز به عنصر تنفر اضافه شده؛" حالا پسرك از صداي قهقهه هاي پدر و مادرش نيز مي ترسيد". آن شب پسرك دوباره جايش را خيس كرد." خنده هاي پدر و مادر و ترس پسر از آنها مانع خواب اوست؛" توي خواب ديده بود ، كه يك لك لك دارد به چشمهايش نوك مي زند." اما مادر همچنان به او محبت مي كند و سعي در آرامش او دارد : " مادرش به او گفته بود كه تا صد بشمارد تا خوابش ببرد، گفته بود كه آن فقط يك خواب بوده". و يا  وقتي مادرش او را مي بوسيد   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;(3)پسر، پدرش، مادر   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;در اين قطعه ديگر پسر نيازي به محبت هاي مادر ندارد. مادر برايش دلسوزي مي كند و رابطه اي كه رابطه ي غالب اين قسمت است تنفر پدر و پسر است پدر به پسر انتساب دارد اما نه به واسطه‌اي  محبت هايي كه مادر را به او منتسب مي‌كرد، بلكه اين واسطه نفرت است. پسر حالا از دست كتك هاي پدر توي كمد پنهان نمي شود. زير پتو را انتخاب كرده و گاهي هم مشروب مي خورد تا درد كتك هاي پدر را احساس نكند.  حالا پسر ترس ندارد. اين بار پسر است كه محبت دارد اما نه به پدر و مادر ، كه به شخصيت ديگري . شخصيتي كه كم كم در داستان جلوه كرده . "او به ايستادن كناره پنجره علاقه ي بيشتري نشان مي داد. " و بخاطر همان موضوعي كه توي پنجره ديده بود،. " شب ها خوابش نمي برد". در اين قطعه باز قدرت غالب پدر است اما پسر ديگر مظلوم دو قطعه ي پيش نيست . كم كم نگراني هاي پدر و مادر در مورد پسر شروع مي شود و ترس كه از پسر جدا شده اين بار دامن پدر و مادرش را مي گيرد. "پدر و مادر پسر شب ها توي رختخواب بيشتر درباره ي او صحبت مي كردند. آنها از صداي قهقهه هاي پسر مي ترسيدند"   .&lt;&lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;(4)پسر، پدرش، مادر   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;قطعه ي آخر جولانگاه پسر است همان روابط قطعه ي پيش پا برجاست مادر دلسوز پسر است و از او مي ترسد. پدر و پسر از هم تنفر دارند اما اين بار قدرتي كه غالب است قدرت پسر است؛ " پدر در اطاق را كه باز كرد پسر جلو اش ايستاده بود پسر سر چرمي كمربند را توي دستش گرفته بود . سگك توي هوا تكان مي خورد. پدر فهميده بود وقتي آروغ هاي پسرش بوي بد مي دهند نبايد او را نصيحت كن"   .&lt;&lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طي اين چهاربند رابطه ي پسر با پدر و مادرش نشان داده شده و روند تغيير اين روابط ، سيري است از قدرت پدر به قدرت پسر. از پدر قدرتمند به پسر قدرتمند. سه جمله ي آخر بند چهارم بعد از جمله ي " مادر تا صبح گريه مي كرد"، با توجه به داده هاي داستان و دريافت خواننده از شخصيت هاي داستان و روابط كم بين آنها توضيح واضحات تفكر پوياي خواننده ي فهيم دست كم گرفته شده است. چرا كه خواننده ، شخصيت عادي يا غير عادي را همانگونه كه توصيف شده پذيرفته و نيازي به توضيح اضافي نيست   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;اما قسمت دوم روايت كه از زاويه ديد زاويه اول شخص نقل شده و يك روايت دروني است گاه از قسمت اول كه يك روايت بيروني است و براي آشكار ساختن گوشه اي از سلسله حوادث رخ داده براي شخصيت اول داستان استفاده مي كند. راوي كه قهرمان داستان نيز مي‌باشد دچار توهم است و شخصيتي را در كنار خود مي بيند كه به او سمت و سو مي دهد و انديشه اش را مي سازد . رد پاي راوي نه به عنوان شخصيت اصلي داستان كه به عنوان راوي در بعضي موارد بسيار ملموس است و لحني را ايجاد مي كند كه نه لحن شخصيت كه لحن راوي است؛ " خوب شد! از اين به بعد هر جا من گفتم مي رويم"، "مصطفي توي خيابان گفت". سرعت روايت بر خلاف قسمت قبل كه خيلي بالا بود خيلي كند است و روايت به كندي و آرامي صورت مي گيرد و شخصيت به مرور با استفاده از لحني كه استفاده دارد و تفكرات و ذهنياتي كه رو مي كند و اتفاقاتي كه به تفسير و تعبير خود مي‌آورد، خود را نشان داده و محوريت داستان را به شناخت خواننده از خود اختصاص مي دهد. راوي گاه توضيحاتي مي دهد كه باعث كاهش بيشتر سرعت روايت مي شود؛ " هر كوچه سيگار خاص خودش را دارد اين را مصطفي مي گويد" بعد از اين چند جمله‌ي توضيحي است كه سرعت روايت را مي گيرد و روشن كننده بخشي از شخصيت راوي است؛ ما آدم ها ، خاطرات را مثل دود سيگار توي كوچه ها جا مي گذاريم   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;تا آغاز پاراگراف بعدي كه دوباره روايت سرعت مي‌گيرد؛ " مصطفي سرفه اش گرفت . دود از ميان سرفه هايش بيرون مي پريد" راوي گاهي مخاطبي به اسم تو دارد؛ " توي كوچه مي شود آزادانه سيگار را لاي دو انگشت گرفت، جوري كه مجبور نباشي از كسي پنهانش كني . دودش را خوب توي سينه ات نگه داري و وقتي آنرا بيرون مي دهي گوشه ي چشم هايت را جمع كني اگر باد باشد از بوي گندش هم خلاص مي شوي"  و گاهي مخاطبي دارد كه خواننده ي ناشناخته است و آنگاه است كه ردپايش در اثر كمتر به چشم مي آيد؛" در را كه باز كردم چراغ اطاق خواب پدر و مادرم هنوز روشن بود. بابا امشب بازجويي نمي كرد". روايت اين قسمت از داستان با توجه به شخصيت راوي قابل توجه است . شخصيت راوي ايجاب مي كند كه خواننده بيشتر از راوي بداند و وقايع را درك كند. پسر (راوي) بيشتر دانستن پدر را به خاطر موهاي سفيدش مي داند و وقتي كه برف موهايش را سفيد مي كند احساس مي كند كه بايد حرفهاي پدرش را درك كند (حالا كه موهايش مثل موهاي او شده).اما اين نوع روايت در قسمت اول ، كه از ديد راوي سوم شخص مستقل و آگاه است به هيچ وجه قابل قبول نيست، گرچه گاهي در سوم شخص نيز راوي از ديد پسر و از دريچه ي انديشه ها و ديدگاه او دنيا را ديده است    &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;فاصله اي كه نويسنده به عنوان راوي از اثر گرفته با توجه به دو نوع روايت و برش هاي عمودي و افقي كه هر دو نوع روايت دارد اثر را قابل تأمل مي سازد. اما از اين هم نبايد گذشت كه شكستن روايت و قطعه قطعه ساختن آن   با توجه به بلاك هاي متعددي كه در يك اثر كوتاه ايجاد كرده و پرش هايي كه در ذهن خواننده ايجاد مي كند از غرق شدن خواننده در متن مي كاهد و او را متوجه حضور نويسنده ـ راوي بعنوان راوي مي كند و اگر قرار بر ايجاد و تطبيقي از طريق تعويض نقطه ي ديد و روايت داستان بوده اين تعليق چندان زيبا ايجاد نشده است   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;نكته ي آخر روايت اينكه شعري كه داخل داستان از زبان شخصيت مقابل داستان نوشته شده خود نيز بخشي از روايت است كه رابطه ي پدر و مادرها و فرزندانشان و رابطه ي آنها با زمستان و كلاغها و قارقارشان را روشن و آشكار مي سازد. داستان در قسمتي كه با ديد راوي اول شخص روايت مي شود به تشريح دنياي درون شخصيت و آشكار سازي تفكر و احساس و ادراك او مي پردازد و انگيزه هاي رفتاري سرزده از شخصيت را با اشاره هايي كه به حالت ها و عواطف پيچيده ي ذهني و ويژگي هاي دروني شخصيت داستان مي كند روشن تر مي سازد " گفتم : حالم از همه شون به هم مي خوره ..." " پسر از خانه ها متنفر است. مصطفي گفت؛" همه‌ي خونه ها چيزي واسه ي مقدس بودن دارن"  مصطفي در مورد خانه ها و ساكنين اش به او توضيح مي دهد و سپس احساس اش نسبت به خانه ها عوض مي شود: " حالا خانه ها مهربان تر از قبل شده بودند." اين نوع از واقع گرايي ، باعث ايجاد نوعي از انحطاط در داستان شده (با توجه به اين واقعيت كه راوي با رغبت بسياربعضي واقعيتها (اميال شهواني و كثافات) را كاويده و در اميال شهواني و بي بند و بار ضمير آگاه و ناخودآگاه غرق شده است                    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107645880117920622?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107645880117920622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107645880117920622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107645880117920622' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107628628283047063</id><published>2004-02-03T03:25:00.000+03:30</published><updated>2004-02-11T03:46:11.700+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>در اين وبلاگ مطالب صفحه ي &lt;strong&gt;(( ادبيات و فرهنگ)) &lt;/strong&gt;هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;شماره 73 &lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;((سطر قصه))&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;علی جباری&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر كوچه سيگار خاص خودش را دارد. اين را مصطفي مي گويد. ما آدم ها، خاطرات را، مثل دود سيگار توي كوچه ها جا مي گذاريم. توي كوچه مي شود آزادانه سيگار را لاي دو انگشت گرفت، جوري كه مجبور نباشي از كسي پنهانش كني. دودش را خوب توي سينه ات نگه داري و وقتي آن را بيرون مي‌دهي گوشه‌ي چشم هايت را جمع كني؛ اگر باد باشد از بوي گندش هم خلاص مي‌شوي. مصطفي سرفه اش گرفت. دود از ميان سرفه هايش بيرون مي‌پريد. صداي بازشدن در را كه شنيديم از وسط كوچه برگشتيم. فيلتر توي جوب چيس صدا داد. زن پشت سرمان بد و بيراه مي گفت.  ـ:"خوب شد! از اين به بعد هر جا من گفتم مي ريم "  مصطفي توي خيابان گفت. از لحنش مي شد فهميد ناراحت است. دوست داشتم به آن زن مي‌گفتم كه ما با آن "همه" فرق مي كنيم گفتم : حالم از همشون بهم مي خوره  …مصطفي گفت : "همه ي خونه ها چيزي واسه مقدس بودن دارن. نه اصلن همه ي اين خونه ها مقدسن، شك نكن توي همشون يه حس قشنگ بوده، پشت پنجره هاشون كسايي واستادن، گريه كردن، سوت زدن، سنگ انداختن، موج ها رو نگاه كردن. هر خونه داره موج خودش رو منعكس مي كنه، حتماً كسي بوده تو اين خونه ها كه اين موج ها رو بگيره. واسشون خوشحال شه يا غصه بخوره. جوابش رو بده، موج و برگردونه..."    حالا خانه‌ها مهربان تر از قبل شده بودند. رويشان لايه لايه پر بود از موج‌ها. حالا ديوارها پنجره‌ها، آجرها حرف مي زدند با آدم، قصه تعريف مي كردند. ـ: مصطفي اين خونه موج منفي داره، نگاهش كن…   ـ: آره، ديرت شده ديگه ، برو خونه فردا مي بينمت   &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: بابا ديشب دوباره از تو پرسيد،چيزي نگفتم بهش، امشب بايد زودتر برم خونه، ديگه داره ديرم مي شه بايد بريم، تمومش كن فيلترِ  …چشم هاي مصطفي گرد شده بودند. فيلتر را كه زير پايش له مي كرد صداي برگ‌ها درآمد. توي تاريكي چند درخت آن طرفتر، هيكلي چاق از وسط قاچ خورد. حالا ترس آن دختر و پسر از هم جدا شده بودند. مصطفي هيچ وقت سرش را سمت آن درخت نچرخانده بود. از پارك كه بيرون آمديم تصوير تمام شدن برنامه هاي تلويزيون را روي سطح شهر پهن كرده بودند،همه جا داشت سفيد مي‌شد. برف روي موهايم نشسته بود. فكر كردم شايد اكنون بتوانم حرف هاي پدرم را بفهمم.مصطفی یک بار موهایش را اکسیده کرده بود.شبیه پیره مردهای ژاپنی شذه بود،اما نتوانسته بود حرفهای پدرش را بفهمد. پدر گفت : "شلوارم كجاست؟ ... هيچ كسي بالاي سر ما نبود شديم اين، واسه خر اين قدر حرف مي زدي تا حالا آدم شده بود…"   پدر مصطفي هيچ وقت او را با كمربند نزده بود ولي مصطفي نمي‌دانست با كمربند چه شكل‌هايي مي‌شود كشيد. راننده ي تاكسي بقيه ي پول را به من داد. چشم هاي مصطفي توي تاكسي هنوز گرد بود. پول را كه توي جيبم گذاشتم فهميدم راننده فقط كرايه ي يك نفر را از پول كم كرده است. تاكسي مثل هميشه مصطفي را با خودش برد. فكر كردم راننده بايد با پدرم آشنا باشد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در را كه باز كردم چراغ اطاق خواب پدر و مادرم هنوز روشن بود. بابا امشب بازجويي نمي كرد. حالا ترس پدر و مادر نيز از هم جدا شده بودند. من هيچ وقت شب ها در اطاق آن‌ها را باز نمي كردم. چند رگه ي قرمز توي چشم هاي روي آينه افتاده بود كه خيلي به چشم نمي‌آمد. خمير دندان را توي دهانم قرقره كردم. مادر جلوي در دستشويي منتظرم بود. وقتي صورتم را مي بوسيد، فكر كردم مادر نبايد مرا با مرد چند لحظه پيش اشتباه بگيرد. در هر صورت دهانم بوي خاصي نمي‌داد، اين را مي‌شد از رفتار مادر فهميد. رفت توي آشپزخانه تا غذا را برايم گرم كند. از اينكه توانسته بودم پدر را، حتي براي چند دقيقه توي تختخواب منتظر نگه دارم احساس‌ خوبي داشتم. شايد مادر هم آن چند دقيقه احساس خوبي داشت. پرده‌ي پنجره را كنار زدم يكي از چراغ هاي خانه روبه رويي هنوز روشن بود &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرك توي كمد بود. كمدي اندازه‌ي يك بچه شش هفت ساله. شايد بدترين فحشي كه پسر مي‌دانست"شاش" بود. "لك لك شاش"،" شاش لك لك ". پسر فرق بين لك لك شاش و شاش لك لك را نمي دانست. او فقط مي دانست وقتي آروغ هاي پدرش بوي بد مي دهند نبايد با او بازي كند. پسرك فقط دوست داشت با مدادهاي رنگي‌اش نقاشي كند. او از شكل هاي كمربند هم بدش مي آمد. مادرش به او گفته بود لك لك ها بچه ها را به پدر و مادرهايشان تحويل مي‌دهند. او لك لكي كشيده بود كه يك كمربند لاي منقارش هست.زیر نقاشی نوشته بود "لك لك شاش، كمربند شاش "                                                                      . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيدار كه شدم مصطفي توي اطاق بود. پدر و مادر صبح زود رفته بودند سركارشان. صبح تا ظهر مي شد توي اطاق سيگار كشيد. مصطفي توي اطاق سيگار نمي‌كشيد. او به سيگار كشيدن كنار پنجره علاقه اي نداشت. اما من فكر مي كنم او نمي‌خواهد دختر پنجره روبه رويي را ببيند. اگر تابستان بود، شايد اگر هوا گرم تر بود او مي‌توانست منظور مرا بفهمد. اما من فكر مي‌كنم بلوز پشمي يا يك تاپ براي مصطفي هيچ فرقي ندارد. مصطفي گفت:"ما بايد با اون حيوون فرق داشته باشيم… "   انگشتش پرنده‌ي توي نقاشيِ روي ديوار را نشان مي‌داد. براي اينكه ثابت مي كرديم كه فرق داريم بايد به پارك مي رفتيم. لباس هايم را پوشيدم و از خانه خارج شديم &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوي يك كتابفروشي ايستاديم. مصطفي تو نيامد. فروشنده از ماژيك هاي جديدش كلي تعريف كرد. گفت كه ساخت فلان كشور خارجي است. من با دو ماژيك جديد از مغازه خارج شدم. توي ويترين فروشنده ‌جديدترين كتابش را گذاشته بود كنار جديدترين ماژيك. روي جلد كتاب نوشته شده بود "روش هاي جديد خودكشي"                                                &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون معطلي به پارك رفتيم. توي مسير بدون اينكه كسي متوجه ما بشود يكي از ماژيك ها را توي جيب كت مصطفي گذاشتم. مصطفي سريع دستش را توي جيبش كرد. پارك خلوت بود. خودمان را به توالت عمومي وسط پارك رسانديم. كسي توي توالت نبود. سريع وارد شديم. توي توالت گرم تر از بيرون بود. لازم نبود آدم ترسش را از كسي پنهان كند. سرنگ هاي توي توالت از يك فرغون بيشتر مي شد. ما يك ساعتي توي توالت بوديم. بيرون كه آمديم چند نفر سرنگ به دست پشت در منتظر ايستاده بودند. قبل از اينكه از توالت بيرون بيايم ماژيك را توي جيبم گذاشتم و از روي زمين يكي از سرنگ ها را برداشتم، كسي شك نمي كرد. مصطفي گفت:"اين طوري پيش بره در عرض يك ماه همه ي توالت ها پر مي‌شه از سرنگ، بايد بفهميم كي روي ديوار توالت ها شعارهاي سياسي مي نويسه… "  و بلند زد زير خنده. آن روز مصطفي يكي از شعرهايِ جديدش را با ماژيك جديد روي ديوار توالت نوشته بود.&lt;br /&gt;اين را وقتي فهميدم كه شنيدم آن شب يك نفر در حال تزريق در همان توالت مرده است. وقتي اين را به مصطفي گفتم چشمهايش گرد شد. ماديگر به آن پارك برنگشتيم &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(روز ـ داخلی)  نور چراغ قوه از بين سر دختر و پسر رد مي شود و روي رديف صندلي هاي آخر مي نشيند.   ـ خيلي كه دير نكردم؟ … مصطفي آرام سرش را تكان مي دهد. حالا سرها جفت جفت بهم نزديك مي شوند. صداي خروپفت سرباز از چند رديف صندلي آن طرف مي آيد. گفتم: يه نوار جديد آوردم گوش كن قشنگِ…   مصطفي كتاب ها را مي گيرد و روي صندلي كناريش مي گذارد.   ـ كسي كه شك نكرد؟    با سر جوابش را مي دهم. كادر مي چرخد. پسري كه موهايش را دم اسبي بسته،داد مي زند: …"زنده باد آزادي"   همه برايش دست مي زنند. مصطفي مي خندد. مردي كه كت و شلوار سياه پوشيده لب مي گزد. رئيس جمهور بلندتر از هميشه حرف مي زند. صداي سوت پسر بچه رديف جلوتر، سرباز را از خواب مي پراند. سرباز خودش را جمع مي كند. حالا او هم دست مي زند . مصطفي مي گويد: قبل از اينكه چراغ ها رو روشن كنن بايد بريم بيرون. كسي نبايد مارو با هم توي سينما ببينه.    كادر انگل آرام آرام زوم مي شود روي صورت خوني پسر (خارجي / روز/ سردر دانشگاه)     اول مصطفي بلند مي شود و چند لحظه ي بعد من. مرد از پشت دستم را مي گيرد.  ـ آقا كتاباتون، جا گذاشتيد.    ـ اون كتابها واسه من نيست، بديد من، شايد واسه دوستم…        حرفم را مي خورم. زمينه ي سياه آرام آرام فيد مي شود به روشنايي خيابان. نور چشمم را اذيت مي كند. كادر براي چند لحظه تاريك مي شود &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي اولين ماشيني كه دست بلند كردم نگه داشت. سوار شديم . من جلو نشستم . ماشين كه توي دست انداز مي افتاد تلق و تلوق صدا مي كرد، از در گرفته تا فرمان. هر پيچي جلوي دستم مي آمد سفت مي كردم اين جوري سرم بيشتر مشغول بود. راننده انگار به مصطفي مي گفت كه دانشجوي ترم آخر است. پيچ داشبورد هرز شده بود. تلاش بي فايده بود. راننده ديگر حرف نزد . جلوي پارك كنار دانشگاه كه رسيديم نگه داشت. مصطفي دستش را توي جيبش كرده بود و سرش را مثل گاو پايين انداخته بود و راه مي رفت. گفتم: كجايي… از اين ور، اون جا زنونست. چشم هاي مصطفي گرد شده بودند. بدون اينكه جوابم را بدهد رفت تو. من جلوي در منتظرش ايستادم. بعد چند لحظه بيرون آمد و روي چمن هاي كنار ديوار بالا آورد. از لاي در نيمه باز توالت جنازه‌ي خوني يك نوزاد چند ساعته شايد، كنار كاسه توالت معلوم بود. من فكر كردم حتماً لك لك نشاني را اشتباهي آمده &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روي تخته خوابي نوشته شده بود "ضريب سختي"، من فكر كردم شايد نشود ضريب مصطفي را حساب كرد. همه ي سرها پائين بود. دست ها تندتند كار مي كرد. من نوشتم "نمي شود حساب كرد" بغل دستي ام خنديد و سريع نوشت: " نيروي بازدارنده عبارتست از نيرويي كه به جسم وارد مي شود تا مجدداً آن را به حالت تعادل برگرداند." گفتم: مصطفي مي گه تعادل نسبيِ…     در را كه پشت سرم مي بستم صداي خنده ها هنوز مي آمد. مصطفي جلوي در كلاس منتظرم بود. توي سالن ها، جفت جفت و گروه گروه بين دخترها و پسرها جزوه ها رد و بدل مي شد. يك نفر تا جلوي درب خروجي دنبال ما آمد. زير لب گفتم " مادر چايي". سيگارم كه تمام شد با مصطفي خداحافظي كردم بايد به خانه برمي گشتم &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرك با جيغ از خواب پريد. توي خواب ديده بود كه يك لك لك دارد به چشمهايش نوك مي زند. مادرش به او گفته بود تا صد بشمارد تا خوابش ببرد. گفته بود كه آن فقط يك خواب بوده. وقتي او را مي بوسيد پسرك بوي دهانش را فهميده بود. بوي بيمارستان مي داد بوي بطري هاي خاليِ توي انباري را. چراغ را خاموش كرده بود و تلوتلو خوران رفته بود. حالا پسرك از صداي قهقهه هاي پدر و مادرش نيز مي ترسيد. آن شب پسرك دوباره جايش را خيس كرد.او بيشتر از چهل بلد نبود بشمارد &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن ساعت ها منتظر زنگ مصطفي مانده بود. در را كه بستم مصطفي جلوي خانمان ايستاده بود. فقط سلام كرديم . تند راه افتاديم. از جلوي كتاب فروشي سريع رد شديم. دختري داشت به كتاب هاي توي ويترين نگاه مي كرد. حركت كردم. مصطفي داشت به عكس جديدي كه روي شيشه افتاد بود نگاه مي كرد. از كارش ناراحت شدم ولي هيچ وقت اين را به مصطفي نگفتم.عكس روي شيشه شبيه تصويري بود كه بارها حرف هاي مرا از لابه لاي دود سيگار از پشت پنجره شنيده بود. ما فكرهايمان را از مغازه ها و دكه ها مي خريديم . ذهن ما توي يك استوانه اندازه ي يك بند انگشت و كمي نازك تو، گير كرده بود. مصطفي گفت :توي سر آدما پر از دود فشرده است. هر فكري بوي خاصي مي داد.    به خانه كه برگشتيم تلفن هنوز منتظر زنگ مصطفي بود &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست دو ماه بعد از زماني كه مصطفي ديگر صورتش را اصلاح نكرده بود توي توالت پارك خودكشي كرد. با يكي از همان سرنگ هاي داخل توالت. درست همين هوايي را كه ما تنفس مي كنيم، با فشار اكسيژن را توي رگ دست راستش هل داد. من از لاي در شاهد تمام ماجرا بودم ولي هيچ وقت اين را براي كسي تعريف نكردم. بعد از آن روز من هر روز دوبار از جلوي كتاب فروشي رد مي شدم.مصطفي دو هفته بعد از خودكشي اش گفت: مي ترسم بعد از چند وقت اين توالت ها پربشن از ماژيك هاي جديد. بايد بفهميم كي توي پارك جنس پخش مي كنه…  از پارك كه خارج شديم مرد هنوز از جنس جديدش تعريف مي كرد. مي گفت كه مال يكي از همين كشورهاي همسايه است، نام كشور را هيچ وقت توي نقشه نديده بودم &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توي كمد براي پسري سيزده چهارده ساله جا نبود، اما تمام هيكل پسر ، زير پتو توي تاريكي ديده نمي شد. حالا پسر فحش هاي زيادي بلد بود . حتي استفاده از بعضي از آن ها حس قشنگي در او ايجاد مي كرد به حدي كه او ساعت ها توي توالت مي نشست و به آن فحش ها فكر مي كرد. پسر تعداد تمام كاشي هاي گل دار توالت را مي دانست. هشت كاشي عمودي ضرب در چهل و پنچ تا افقي ... حالا گاه گاهي هم آروغ هاي پسر بوي بد مي دادند. وقتي كه آروغ هاي پسر بوي بيمارستان مي داد شكل هايي كه پدرش با كمربند مي كشيد خيلي او را اذيت نمي كرد. پسر شب ها خوابش نمي برد او حالا مي توانست چندين برابر بيشتر از صد بشمارد و ولي او به ايستادن كنار پنجره علاقه‌‌ي بيشتري نشان مي‌داد. پدرومادر پسرتوي رختخواب بيشتر درباره‌‌ي اوصحبت مي كردند. آن ها از صداي قهقهه هاي پسر مي ترسيدند &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روز براي ديدن مصطفي بارها به پارك مي رفتم. حالا مصطفي مي توانست حرف هاي پدرش را بفهمد. هر روز بيشتر از روز قبل. اين را راحت مي شد فهميد. هر چند روز در ميان ماژيك جديدي براي مصطفي مي بردم. با رنگ هاي مختلف . حرف هاي مصطفي هر روز و هر ساعت و هر لحظه بوي تازه اي مي دادند. مصطفي گفت: خواب پرنده اي را ديده است كه به چشم هايش نوك مي زند. گفت كه لك لك ها بچه ها را به پدر و مادرهايشان تحويل مي دهند. لا به لاي شعارهاي روي ديوار توالت ها پر شده بود از نوشته ها. دست خط همشان يكي بود. مصطفي در آخرين شعرش روي در توالت نوشته بود  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمستان &lt;br /&gt;درخت را به كلاغ اجازه مي دهم &lt;br /&gt;و سرما را &lt;br /&gt;به پدرها و مادرها &lt;br /&gt;لرزش مي ماند براي &lt;br /&gt;رديف هايِ سپيد دندانهاتان &lt;br /&gt;اين موسيقي براي خداحافظي ماندگارتر است&lt;br /&gt;كلاغ ها براي بردن فرزندانتان آمده اند&lt;br /&gt;قارقار توي اين شعر &lt;br /&gt;يعني &lt;br /&gt;تمام…تمام… تمام…                                                                   و زيرش با خودكار نوشته بود:"من پسري هستم سفيد، خوش قيافه، جذاب، شماره ی تماس 8293401".   دست خطش با تمام نوشته ها فرق مي كرد. روي در و ديوار توالت نمي شد شعر و شعار را از هم تشخيص داد. من گفتم: اين جوري پيش بره بعد از چند وقت، در و ديوار توالت ها پر مي شده از شماره هاي تلفن…   مصطفي فقط خنديد &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيگار كشيدن من از جلوي پنجره اطاقم و بعدش توي كوچه هايي كه با مصطفي رفته بودم به سالن هاي دانشگاه هم سرايت كرده بود. ديگر كسي مرا تعقيب نمي كرد و فروشنده ديگر برايم از ماژيك هاي جديدش تعريف نكرد و هيچ وقت كتاب جديدي پشت ويترين مغازه اش نگذاشت. همه ي سرها پايين بود. دست ها تند تند كار مي كرد. روي تخته نوشته شده بود: "يادآوري ـ قانون دست راست براي تعيين جهت ميدان مغناطيسي، سيم راست را در كف دست راست مي گيريم، انگشت شصت در جهت جريان الكتريكي قرار مي گيرد آن وقت چهار انگشت باز ديگر جهت ميدان را نشان مي دهد  براي من سرنگ پر از اكسيژن مصطفي با سيم راست هيچ فرقي نمي كرد. انگشت مصطفي پرنده ي توي نقاشيِ روي ديوار را نشان مي داد. گفتم: براي دستِ راست مصطفي هيچ قانوني وجود نداره، اما مصطفي گفته ما بايد با اون حيوون فرق داشته باشيم…    هيچ كسي حتي خود استاد هم نخنديد. اما من محكم در را پشت سرم كوبيدم. سرم پائين بود. جلوي در خروجي دانشگاه سينه ام محكم خورد روي شانه هاي استخواني يك نفر. كلاسورش از دستش سر خورد افتاد روي زمين، كتاب ها روي زمين پخش شده بودند. سرم را بلند كردم حس كردم بايد جلوي پنجره اطاقم ايستاده باشم. خم شدم تا كتاب هايش را جمع كنم. روي يكي از كتاب ها نوشته شده بود " روش جديد خودكشي". تا به حال اين قدر نزديك به چشمهاي پشت پنجره ي خانه ي روبرويي مان نگاه نكرده بودم. بدون اينكه كسي بفهمد ماژيك را از جيبم درآوردم و لاي كتاب گذاشتم و آرام گفتم: مصطفي توي توالت پارك خودكشي كرده. با يكي از همون سرنگ ها، همين هوايي رو كه شما داريد نفس مي كشيد، با فشار كرد توي رگ دست راستش، توي فصل آخر كتاب اين و نوشته، حتماً بخونيدش خانم… حتماً خانم…    &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر دنبال شلوارش مي گشت . پدرش جلوي در اطاق از سگك كمربندش چسبيده بود. پدر در اطاق را كه باز كرد پسر جلواش ايستاده بود پسر سر چرمي كمربند را توي دستش گرفته بود. سگك توي هوا تكان مي خورد . پدر فهميده بود وقتي آروغ هاي پسرش بوي بد مي دهند نبايد او را نصيحت كند. مادر پسر بلد بود تا صد بشمارد اما او تمام شب نخوابيد. مادر تا صبح گريه مي كرد. پسر مي دانست دكتر از دوستان پدرش هست. او تمام حرف هاي دكتر و پدرش را فهميده بود ولي معني "اكسيزوفرني" را نمي دانست &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگر كسي مصطفي را نديد . دختر در فصل آخر كتاب در قسمتي كه بالايش نوشته شده بود يادآوري، خوانده بود: قانون دست راست مصطفي، كمربند را روي دست راستتان مي بنديد. سرنگ را پر از هوا مي كنيد. نوك سرنگ وارد جريان خون شما مي شود. چند بار سرنگ را پر و خالي كنيد. وقتي اكسيژن وارد جريان شد، انگشت شصتي كه روبه روي چشمهاي شماست، جهت حركت شما را مشخص مي كند. به احترام زمستان قار قار كنيد                &lt;br /&gt; . &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107628628283047063?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107628628283047063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107628628283047063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_02_01_archive.html#107628628283047063' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107515731192048668</id><published>2004-01-27T01:45:00.000+03:30</published><updated>2004-01-28T00:24:38.873+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;در اين وبلاگ  مطالب صفحه ي (( ادبيات و فرهنگ)) هفته نامه مهر زنجان بارگذاري مي شود                              &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;    &lt;strong&gt;شماره 72 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مزد گور كن وآزادي مخاطب&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بررسي انتقادي سومين جشنواره ي شعر و قصه ي استان زنجان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حامد صمدي و علي رضا فرهومند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن چه در هر بحثِ نظريِ دوره ي مدرن، در محدوده ي جغرافيايي ايران، پيش از ساير موارد&lt;br /&gt; موجوديت خود را به رخ مي كشد، زمينه ي تفاوتهاي شرق و غرب است. تفاوتها و تضادهاي انديشه اي و زير ساختي در رويكردهاي ساختيِ يكسان نسبت به پديده هايي كه ناشي از زندگي مدرن اند. در ايرانِ دوره ي نو كه تقريبن تمام اسباب مدنيت به نوعي از غرب وارد ساختار زندگي ما شده (و مي شود)، حل مسأله ي تضادها در زير ساختها و رو ساختها از پايه هاي اصلي بحث است. از طرفي اگر پذيرش ديگران، دور هم نشيني، اجماع، تبادل آرا، پذيرش مخالف و مهمتر از همه به رسميت شناختن انديشه ي انتقادي در كنار هزار و يك رويه ي ديگر، دستيابي به تفكر مدرن و به تبع آن زندگي مدرن را در غرب ممكن ساخته، در ايران روحيه ي فردگرايانه، مركز گريز، خود محور، پدر سالار، قهرمان پرور و عقبي باور ما در بيشتر موارد از جمله ي موانع اصلي در راه رسيدن به مقطع شكل گيري تفكر مدرن بوده است.&lt;br /&gt;شعر كه به عنوان يكي از وجوه مشخصه ي ايرانيان در عرصه ي انديشه و فرهنگ مي باشد، در دوره هاي مختلف تاريخ بر بستر زندگي اجتماعي مردم اين سرزمين جاري بوده است. به استثناي تني چند از شاعران و انديشمندان ايرن قديم و نيز با در نظر نگرفتن چهار سده ي نخست تقويم اسلامي (تا ابتداي قرن ششم) و حيات و ممات بافت انديشه ورزي در آن، به ضرس قاطع مي توان ادعا كرد كه اغلب شاعران ايراني از جمع گريزان، در خود فرو رفته و دشمن هر نوع نقد بوده اند. (به عنوان نمونه در نظر داشته باشيم قصايد "خواجه رشيد الدين وطواط" را كه در پاسخ منتقدان شعرش سروده و ايشان را به ضرب هجو نواخته، و نيز تضادهاي خاقاني و ابوشكور بلخيـ استاد ويـ در باب شعر خاقاني و فحاشيهاي طرفين كه بسيار مشهور است. اضافه كنيد برخي گزين گويه هاي "شمس تبريزي" در مورد اشخاص، اكابر و اعظام معروف زمانهاش كه مشحون از اغراض شخصي است). ناگفته نماند كه اين امر در دوره ي ادبي بعد از مشروطه و خاصه پس از كودتاي بيست و هشت مرداد، دچار نوعي از تغييرات خاص شد. نقد به عنوان پديده اي مدرن پذيرفته شد، ليكن به رغم تصورات پيش آمده شاعران و نويسندگان به نوع ديگري از رويه هاي نقدگريزانه روي  آوردند كه مجال ديگر براي بحث مي طلبد.&lt;br /&gt;   در مقطع كنوني، شكل گيري نوعي دور همنشيني، ايجاد فستيوالها، پيگيري جشنواره ها و اهداي جايزه هاي مختلف، كه در روح عمل، نشان دهنده ي پذيرش انديشه ي انتقادي و تسري آن در تمامي اركان اجرايي و تصميم گيري است، متأسفانه همواره در ابتدايي ترين منازل متوقف شده و راه به جايي نبرده است (توفيق ظاهري اين جريانات بسيار آني و گذراست).                  مجالي متبرك كه آن چه در آن بروز يافته اغلب؛ غرض ورزي ها، كج روي ها، خود محوربيني ها و بالا بردن بيلان كارها بوده است. و نه فرصتي كه از شاعران و نويسندگان تقدير شود، تا فرصت ابراز وجود پيدا كنند و كانالي مناسب براي معرفي به اجتماع بي خبر باشد. افسوس و صد افسوس ! در تأييد گفته هاي پيشين و براي طرح نمونه اي من باب مقايسه، اين طرفه شنيدني است كه در همين يكي دو سال اخير، "مكتب فرانكفورت" با آن عقايد، جايزه ي ويژه ي خود را به متفكري چون "ژاك دريدا" -بزرگترين منتقد خود-اهدا مي كند، چون تفكري نو را در حيطه ي انديشه و خردورزي ارايه كرده و بسط داده است و صد البته ذات اهداي جايزه ها در همين نكتهها نهفته ميباشد  .                                                                                                    حالا جشنواره ي ارشاد (بماند كه كل سيستم فكري ما در ايران، متأسفانه چنين مشكل ساختاريي را در بطن خود نفهته دارد) از اولين دوره تا اين سومين، ببيند كه به چه سيستم فكري نوين پرداخته و باعث كدام تشويق و شكوفايي شده است  .                                  سيستمي كه پس از يك سال تأخير انتظار مي رفت نظام مندتر و متفكرانه تر به قضاياي ساري و جاري ادبيات ايران و جهان و در كنارش استان زنجان بپردازد، دچار چنان بلبشويي مي شود كه بيانيه ي هيأت داوران آن مخاطب را وا ميدارد كه پوزخند بزند يا سرخ شود و سر به زير بيافكند .     سومين جشنواره ي شعر و قصه ي استان زنجان چون دو دوره ي پيش از چهار بخش تشكيل شده بود؛ شعر فارسي، شعر تركي، داستان و مدح و مرثيه. چون نوع سيستم فكري در باب ادبيت اثر با نوع سيستم فكري در بخش آثار مدح و مرثيه مطابقت ندارد، و تكيه ي ما بر ادبيت آثار است و لاغير، از كنار آن مي گذريم. در دو بخش شعر تركي و داستان و به خصوص "گروه سني ب" (كه بيش از بقيه بخشها در برگيرنده ي استعدادهاي خلاق و پيشروي استان است)، شاهد نوعي يكدستي در سيستم فكري داوران هستيم و الحق كساني كه انتخاب شده اند از نگاهي تازه در كارهاي خود سود جسته اند. البته جاي بعضي ها هم در ميان برگزيدگان خالي بود (شايد به دليل آن كه داور جشنواره بودند!). از نكات گفتني ديگر در اين دوره انتخاب دو برنده در هر رده ي شعر تركي است. لطيفه اي نغز كه جاي تأمل دارد !                                                                        اما بخش "شعر فارسي" كه ميشود گفت قطب ادبيِ استان (در كنار داستان) است؛ با بحراني بسيار عجيب و غريب مواجه بود. اين امر را مي شود از غلط هاي فاحش راه يافته در بيانيه ي داوران شعر فارسي استنباط كرد. حسين منزوي، عليرضا سلطاني و عليرضا بازرگان سه داور بخش شعر فارسي بودند .                                                                                          عدم تشخص فكري در اعلام نتايج شعر فارسي (كه متاسفانه ناشي از عدم انسجام و تشخص فكري واحد داوران بود)، تا جايي حاد جلوه كرد كه به كل جشنواره هم تسري يافت و در نهايت آن را به نوعي از تشخص خاص ساقط كرد. اين را مي توان اوج فاتحه خواني مخاطب بر كالبد بي جان جشنواره دانست. شباهت بي حد و اندازه ي نتايج شعر فارسي امسال با نتايج سال گذشته -    لااقل در نوع كارهاي انتخاب شده- از وجود رويه اي روتين در ذهن داوران حكايت مي كند. ضعف برنامه ريزان و مجريان برنامه نيز در اين راه مزيد بر علت مي شود. داوران به ارايه ي كارهايشان مي پردازند و شركت كنندگان در جشنواره تنها نظاره گرند. نظاره گراني آرام كه با تلفن به اين مراسم دعوت شده اند و بي خبر از آن چه اتفاق افتاده به انتظار نشسته اند  .                         حسين منزوي (وجود حاضر و غايب اكنونها!) دومين داوري جشنواره را تجربه مي كرد و متأسفانه اين بخش از جشنواره پس از پيوستن وي به جمع داوران (از دومين دوره) شروع به حركتي قهقرايي كرد! حركت به سمت نئوكلاسيك. او كه پيش از اعطاي جوايز سومين دوره وقت خواسته صحبت كند، وقتي دعوت مي شود، نيست و رفته است  !                                       عليرضا سلطاني (يكي از داوران شعر فارسي) كه كارهاي سپيدش را هر هفته در صفحه ي ادبيِ "صداي زنجان" چاپ مي كند، مثنوي قديمي اش را براي چندمين بار مي خواند. و عليرضا بازرگان شعري مي خواند از كارهاي سال 77. عاصم اسدي (شاعر برگزيده شده در سه بخش!) هم تمام مدت مي لرزد كه اگر او را براي شعرخواني دعوت كنند، نمي تواند شعر "گربه ي پلنگي" به تعبير خودش, را بخواند و غزلهايش را همراه آورده تا از آنها سود جويد! و دعوتش نمي كنند تا داوران جور بقيه را بكشند .به راستي چرا كارهاي "لادن خدابنده"، "علي مقدم كوهي" و "زليخا سياحتي" مستحق دريافت جايزه بوده اند؟ و شعر كساني چون "فاطمه سليماني"، "آرزو ندرلو"، "ابوالفضل نظري" و "نسرين احمدي" نديده گرفته شده است. آيا داوران شعر فارسي حاضرند نقدهاي خود بر شعر گزينه هاي انتخاب شده را بنويسند و به چاپ بسپارند (اين صفحه داوطلبانه حاضر است نقد شعرها را به چاپ برساند ).                                                اين كمترين سوالي است كه مي شود از هيأت داوران پرسيد و كمترين كاري است كه مي توانند بكنند! يعني ميتوانند؟!!                                                                                   با شنيدن آن بيانيه فكرش را هم نميشود كرد           &lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107515731192048668?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107515731192048668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107515731192048668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107515731192048668' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107523648013736512</id><published>2004-01-25T11:59:00.000+03:30</published><updated>2004-01-28T00:29:16.780+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;.در اين وبلاگ مطالب بخش (( ادبيات و فرهنگ ))هفته نامه مهر زنجان بار گذاري مي شود  &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;strong&gt;شماره 72 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سطر شعر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و راه مي روم&lt;br /&gt;درون فنجاني كه جوش مي آورد&lt;br /&gt;داغي خاطره اي را&lt;br /&gt;سر مي كشد&lt;br /&gt;صدا&lt;br /&gt;مي افتم&lt;br /&gt;روي فنجاني كه مي توانست&lt;br /&gt;.تلخي خاطره اي را پر كند      &lt;br /&gt;در اسفندي كه گم شدم&lt;br /&gt;و نيمكتي كه در سكوت&lt;br /&gt;.سرد مي شود &lt;br /&gt;.بنوشيد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مهين ساعتي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.حالم به هم مي خورد  &lt;br /&gt;.بالا مي اندازم، خودم را &lt;br /&gt;و بالاتر &lt;br /&gt;به تو مي رسم&lt;br /&gt;با چسب زخمي كه در مركز قيافه ات&lt;br /&gt;.موازي با تمام سنگ قبرهاي جهان كرده اي&lt;br /&gt;!چقدر مي دهي بگويم خوشگل شده اي&lt;br /&gt;.چقدر دلم براي عينكت مي سوزد        &lt;br /&gt;،حالا به دماغم كه فكر مي كنم&lt;br /&gt;.ياد دماغ شاملو نمي افتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;كريم بيگدلي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107523648013736512?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107523648013736512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107523648013736512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107523648013736512' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107516768398375432</id><published>2004-01-24T04:35:00.000+03:30</published><updated>2004-01-28T00:01:27.983+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش ((ادبيات و فرهنگ))هفته نامه ي مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره ي 72&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سطر شعر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك مرد&lt;br /&gt;با لهجه ي غليظ تركي اش&lt;br /&gt;. عاشق هم مي شود &lt;br /&gt;، لبخند مي زند &lt;br /&gt;. خوش تيپ مي شود   &lt;br /&gt;مادرم مي گفت&lt;br /&gt;اين عروسك لخت&lt;br /&gt;كه درون بازيها خوابيده&lt;br /&gt;. خدا كند كه خوشبخت بشود   &lt;br /&gt;بعد&lt;br /&gt;دستش را مي كشيد روي آسمان&lt;br /&gt;: مي گفت   &lt;br /&gt;.چترت را بردار &lt;br /&gt;،زير چتر زندگي مي كردم  &lt;br /&gt;      .عشق درون پيراهنم جاري بود &lt;br /&gt;اما همه مي گفتند &lt;br /&gt;"شيطان توي جلدش رفته"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!      مرد شبيه شيطان      	 &lt;br /&gt;شبيه ساعت كوكي بود&lt;br /&gt;. كه سر ساعت از كوره در مي رفت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم مي گفت &lt;br /&gt;اين عروسك كبود&lt;br /&gt;. خدا كند خوشبخت بشود       &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;زليخا سياحتي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!بكشم يا نكشم؟        &lt;br /&gt;كشيد سيگاري را در دست مني كه ايستاده بودم&lt;br /&gt;.روي نيمكت يك پارك &lt;br /&gt;و زني را نيز&lt;br /&gt;.كه لاي درختان بي سايه به دور نزديك مي شد  &lt;br /&gt;.بالاي سرم را هاشور زد از كلاغاني كه غُر مي زدند&lt;br /&gt;...سيگار خاموشم را اصلاً چگونه          &lt;br /&gt;!بكشم يا نكشم؟        &lt;br /&gt;،تا كبريت را كشيد  &lt;br /&gt;.مدادش روشن شد     &lt;br /&gt;ايستاده نشست&lt;br /&gt;.و مدادش را دود كرد براي سيگارم     &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;محمد حسين صادقي&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107516768398375432?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107516768398375432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107516768398375432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107516768398375432' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107495244431334397</id><published>2004-01-23T16:31:00.000+03:30</published><updated>2004-01-24T17:26:08.890+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش ((ادبيات و فرهنگ))هفته نامه ي مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;شماره 71&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آواي جلب سياحان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حامد صمدي و عليرضا فرهومند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دوره اي كه ديكتاتور سقوط مي كند و مردي در مانيتور روبرو دندانهاي الهه ي زيباي خون آشامها را مي شمارد، بم از زير، رو مي شود و سي هزار نفر به ابديت مي پيوندند. در ابديت مي شوند،  ابديت مي شوند. &lt;br /&gt;از فكر كردن به پاهاي سي هزار مرده كه حالا خواب رفته اند و دفعتن همه شان خواب يك جفت كفش واكس خورده با رنگ نامشخص مي بينند، تا نوشته اي كه  پيش روي شماست؛ حتمن چند نفر به جمع كساني كه "براي دل خودشان مي نويسند" اضافه شده است.و نوشتني كه پيش از خود نوشتن آغاز مي شود. مثل همين نوشته اي كه براي شماره اول نيست، اولين شماره هم نيست. و از سقوط ديكتاتور شروع مي شود. تا پاهاي سي هزار مرده را خط بزند و از "براي دل خود نوشتن" اعلام برائت كند.&lt;br /&gt;به اين ترتيب كه&lt;br /&gt;آنچه در ادبيات امروز ايران مي گذرد (در يك بررسي موجز و فشرده) جدا از شرايط جهاني ادبيات و شرايط اقليمي زبان فارسي نيست. آنچه بر ديدگاه هاي انتقادي جهان امروز گذشته نيز بي ارتباط، با نگرش بشر به جهان نمي باشد و انسان ايراني نيز همچنين. در دهه ي اخير كه شايد يكي از متلاطم ترين و پرجذبه ترين دوره هاي ادبيات فارسي بود، ، در تمامي زمينه ها اتفاق هاي نادر و در عين حال قابل توجهي روي داد. براي شروع سراغ شعر ميرويم.&lt;br /&gt; شعر:&lt;br /&gt;شعر بعد از نيما، پيش از اين تنها در دهه ي چهل و اوايل دهه ي پنجاه چنين پويايي را به خود ديده بود چاپ مجموعه شعرهاي ارزنده، رواج بحث شعر به طوري كه بسياري از شاعران فراموش شده ي دهه هاي گذشته را نيز به صحنه برگرداند، چاپ نشريات اختصاصي شعر، روي آوردن از روي ناچاري تلويزيون و راديو به نحله اي از نحله  هاي شعر امروز، برپايي جشنواره ها، مسابقات و گردهمآييهاي بزرگ شعر و... از نشانه هاي رواج شعر در اين دوره است. در اين دوره چندين منتقد جدي شكل ميگيرند كه داراي نوعي سايقه ي انتقاديند و از به خلاف بزرگان نوشتن نيز ابايي ندارند. تأثير و نفوذ جريانات ادبي اواخر قرن بيستم در شعر اين دوره بسيار مشهود است. كتابهاي شعر بسياري ترجمه ميشود. در نقاط مختلف جهان شاعران جوان ايراني شعرخواني هايي برگزار مي كنند. در داخل نيز برخي از شاعران به صورت گروهي يا انفرادي شعر مي خوانند كار به جايي مي رسد كه وزارت ارشاد اسلامي پس از بيست سال سكوت در زمينه ي انتخاب كتاب سال شعر در سال گذشته دست به انتخاب كتابي از پيرمردهاي شعر مدرن ايران مي زند و سكوت خود را مي شكند (اين اتفاق براي قصه زودتر مي افتد). شكل گيري نوعي از شعر كارگاهي در اين دهه از ديگر نكات بارز است، كارگاه هاي شعر و قصه كه (به نوعي) در تغيير نگرشهاي عمومي از خود تلاش قابل توجهي نشان ميدهند و در برخي موارد تداعي كننده ي حركت جمعي شاعران موج ها و سبك هاي گوناگوناند. نيز در اين سال ها شاعران "لاكتاب" و شاعراني با "يك مجموعه شعر" از جايگاه ويژهاي برخوردارند. مانيفست ها شعر مي نويسند و شاعران نظريه پردازان گروههاي ادبي مي شوند. ليكن از آن جايي كه شرايط اضطراري و انقلابي سالهاي گذشته وجود ندارد، شاعران عناصر پيشروي جامعه نيستند و در خود فرو رفته و بر خود مي تنند. در اين سالها جريان پيش آمده ي "نئوكلاسيك" از راهِ آمده پس ميرود و شعر غالب از مديحه سرايي اندك اندك تهي ميشود. با مسافرت "آلن لانس" شاعر فرانسوي رئيس انجمن شاعران فرانسه فرصتي فراهم ميشود تا برخي از شاعران ايراني طي پنج سال گذشته به صورت پي گير و متناوب در آن كشور به شعرخواني بپردازند.&lt;br /&gt;"قصه"&lt;br /&gt;از اوايل دهه ي 40 همگام با رشد شعر مدرن، قصه نويسي نيز بسط مي يابد. تا جايي كه در اواخر 60 دهه پنجاه و اوايل دهه ي 60 (و در قحط شعر) تبديل به جريان غالب ادبي مي شود. در دهه كه از آن مي توان به دهه قصه تعبير كرد، جلسات قصه نويسي در حوزه هنري شروع مي شود. در خفيه بسياري دور هم جمع مي شوند و شكل قصه را پيش مي برند. در دهه ي گذشته ي ما قصه نويسان نسل انقلاب مي بالند. در بيش تر آثار نثر از زير نفوذ پدران خارج مي شود و راه نسل سوم و چهارم از بقيه هاي پيشين كج ميرود، به راه خودش ميرود. قصه فراوان چاپ مي شود. مجموعه قصه هاي كوتاه خوب به حد و فوريافت مي گردد. شكل گيري مسابقات، جشنواره ها و گاهنامه هاي گوناگون نيز مؤيد رواج اين گونه ادبي است. بي شك تأثير تني چند از قصه نويسان بزرگ دوره هاي گذشته در شكل گيري نسل جديد مؤثر بوده و راه را روشن كرده است. جايزه هاي داستان كارنامه، پكا، يلدا، روزنامه نگاران، بنياد گلشيري و... مردم را با قصه فارسي آشتي مي دهد. در اين سال ها كتاب هاي تئوري قصه نويسي فراوان چاپ و ترجمه مي شود. در اين اواخر نيز گونه اي از قصه نويسي اينترنتي شكل مي گيرد. در جاي خود بايد به آن پرداخت. روي هم رفته قصه نويسان ايراني نسبت از سال هاي پاياني دهه هفتاد نيز جلسات قصه خواني مجددن شروع شد. برخي از نامي ترين چهره ها نيز در اين سال ها آثار خود را بي هيچ واسطه براي مشتاقان شنيدن خواندند كه اوج چنين جلساتي، جلسات قصه خواني "كانون نويسندگان" در اولين سال شروع به كار مجدد بود و جلسات نمايشگاه بين المللي كتاب در سال هاي 78 و 79.&lt;br /&gt;سرعت ترجمه و ورود آثار اين حوزه به ايران بسيار زياد است. اكثر نويسنده گان بزرگ جهان آثاري چاپ شده به زبان فارسي داشته اند. قصه نويسان ايراني بيش از شاعران در سطح جهان شناخته شده اند.  &lt;br /&gt;در اواخر اين سالها "عاشق كشان" پياپي رمق ادبيات را ميگيرد. مرگ احمد شاملوـ هوشنگ گلشيري ـ نصرت رحماني ـ نادر نادرپورـ بيژن جلالي و... از اين جمله است. با اين همه نبايد فراموش كرد كه اين گزارش هرگز به پايان نميرسد.&lt;br /&gt;عنكبوت سنگ صبور به روي روايت بزرگ تار مي تند، متن از دستور زبان خودش طفره ميرود و دراز مي شود تا ادامه اش را كه هر كجا بخواهند پي بگيرند.(هاپچي!) ما پايين افتاديم. از نوكِ دماغ پدرهايمان كه آن را بالا گرفته بودند. ياد گرفتيم پرواز را و  پايين افتاديم. قدم زدن تجربه ي تازه ي ما بود. ياد گرفتيم روي زمين قدم بزنيم به هم خورديم. سينه به سينه ي هم پشت در پشت هم. زمين را خورديم. خوش طمع تر بود از گرماي آفتابي كه روي مان مي تابيد! برج هاي دوقلوي تجارت جهاني از آن بالا بالاها باز هم افتادند پايين. به همين سادگي نوشتيم كه خيلي پيچيده است. عاشق شديم مثل مجنون! ديوانه ي زبان ما توي خيابان خوابيديم تا نبض زبان، دست مان بيايد! زبان عجب اعجوبه اي بود و ما نمي دانستيم هر چه توانستيم عشق بازي كرديم و اصلن از موهاي سفيد پدرهايمان خجالت نكشيديم! رك شديم به صراحت باد فرياد كرديم از خواب فرشته ها پريشان نشديم اگر شدند. هر چيزي كه زير بود را رو كرديم مثلِ زلزله بم! بعد روها را زير كرديم گذاشتيم بمانند تا پوسيده شوند تا خاك شوند تا روي شان قدم بزنيم چون زير پايمان هر چقدر محكم تر باشد تندتر مي توانيم بدويم! رها دويدن بزرگترين تجربه ي ما بود! "فرصت بسيار اندك بود!" و ما خيلي كودك شده بوديم بازيگوش تر از آن كه حتا به اين فكر كنيم كه "زمان چشم به راه هيچكس نمي ماند!" قطره هاي بزرگتر از چشمهاي مان را ديديم كه از بالاي سرِمان روي خاك افتادند و قاب عكس هاي قديمي كج شدند و طاقچه ترك برداشت و دف ها را از روي رفها برداشتيم و كف زديم تا جسم هايمان به هم خوردند و خشت هايمان ريخت! دندان قروچه هاي تناسخ شروع شد! اما هر چقدر هم كه غرب جسم داشت و زميني بود! ما فرزندان ايران بوديم و گل هاي خندان كه نمي توانستيم "آن" باشيم! اما اين تجربه ي جديد هم آن قدر شيرين بود كه اگر رهاي ش مي كرديم هم رهايمان نميكرد. پس دويديم توي خودمان، چمباتمه زديم! فكر كرديم. بعد از اين تنها در فكر خودمان روي زمين قدم زديم به هم تنه زديم روي سر و كول هم پريديم و داد زديم. "ايم" تبديل به "ام" شد. آنچه در غرب به پست مدرنيسم، پست استراكچراليسم و ديكنستراكشن و سايكواناليسس انجاميد را خواب ديديم و چون گنگ خواب ديده برخاستيم. هول كرده بوديم و ميخواستيم هر كدامم ان زودتر بگوييم. بعد فهميديم بايد زودتر از تجربه هاي خودمان بگوييم اما باز هم آن قدر عجله كرديم آن قدر گفتيم و گفتيم و زود و تند كه تمام شد. باز توي خودمان پريده ايم. روي دستِ هم مانده ايم حتا نمي توانيم از روي دستِ هم بنويسيم. روي هم بنويسيم! اين اولين خميازه ايست كه روي زمين تجربه مي كنيم. كلمات هم سايه دارند و آن قدر گيج خواب هستند كه با فكر هيچ كدام تان هم بستر نمي شوند. ما خيلي بيشتر از غربي ها درون گراييم! هر چه باشد گِلمان از گُل هاي خندان سرشته شده به خاطر همين آنها هر چه از تجربه هاي جسماني و اجتماعي ي خودشان صاف و پوست كنده در شعر نوشتند ما از روي خودمان خجالت كشيديم و تو تر خزيديم. استراتژييِ ما جوان ترها رنگ و بوي تجربه هاي زميني را با طعم انگبين مولانا در هم آميخت و اطلس نو بافت و دادش دست ما! يا ماند روي دست ما! اگر در شعر اوي آن دورترها يك روسي با يك امريكايي هم بستر ميشوند تا به هم  زبان بياموزند   ما اين طرف با زبان هم بستر مي شويم تا خواننده شويم اما اين كه عيب ندارد. ما از استعاره ترسيديم! خسته شديم از بس خُر و پف صدف روي لب هايمان پرپر شد! به جاي جهاز به خواهران خود مجاز فرستاديم لاجرم مرسل و به جاي ايهام، ابهام خريديم و الهام را ديگر از شناسنامه ي هيچ كدام مان سراغ نگرفتيم يا سراغ اش نرفتيم يا سراغ مان نيامد يا... . ديگر نترسيديم كه سوار هواپيماي ايرباس توي دل يك برج با ارتفاع بيش تر از طول قدم هاي پدر پدرهايمان فرود بياييم. چون ياد گرفتيم تجربه كنيم صاف و پوست كنده اما پوست را براي دوست مشتركمان متن گذاشتيم و كنده را به "تو" كه كمي آن طرف تر از "من" در هر جا كه دوست داشته باشد يا توانسته باشد ايستاده؛ هديه داديم. حالا كه كاملن خميازه مان كه به اندازه ي كافي كش آمده بود سرآمد. مي توانيم با هم بنويسيم شعر تئاتر شاعران باشد و قصه سينماي نويسنده گان چون تجربه اي كه غربي ها در با هم نوشتن دارند آن هم با نقشي كاملن "روان درمان گر" زيباترين كاري كه ميشود كرد اين است كه هم زمان با هم و براي هم بنويسيد تا در هم غرق شويد اين هم از آن بازي هاست كه خيلي مزه  دارد (Roleplaying) تجربه ي جالبي است اين چنيني و حالا ما هم با اين كه در خودمان گم شده بوديم پيدا شديم و دست توي دست هم دسته اي داديم و يك نفس و دونفري و چند نفري پر طبل تر از آن موقعي كه خوابش را مي ديديم؛ نوشتيم! ما نا نبود كرديم. اين هديه كافي نيست؟!....تازه، فرض كنيد در دوره اي كه ديكتاتور سقو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107495244431334397?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107495244431334397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107495244431334397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107495244431334397' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107494886259768464</id><published>2004-01-22T16:07:00.000+03:30</published><updated>2004-01-24T16:30:38.356+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش ((ادبيات و فرهنگ))هفته نامه ي مهر زنجان بارگذاري مي شود&lt;br /&gt;شماره 71&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سطر شعر &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                 دلم لك زده براي آن لك لك&lt;br /&gt;                     دستم يخ كرده روي تفنگ&lt;br /&gt;                            لك لك مثل لك             &lt;br /&gt;                                 روي آب&lt;br /&gt;                                توي هوا&lt;br /&gt;                                 لك لك     &lt;br /&gt;                              توي مگسك&lt;br /&gt;                                 لك لك     &lt;br /&gt;                                توي هوا&lt;br /&gt;                                روي آب&lt;br /&gt;                           لك لك مثل لك&lt;br /&gt;                   دستم يخ كرده روي تفنگ&lt;br /&gt;                   دلم لك زده براي آن لك لك        &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;شهلا اُصانلو&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم توي خودم ساكن مي شدم&lt;br /&gt;مثل الكتريسيته اي كه تن را به پيراهن &lt;br /&gt;     مي چسباند&lt;br /&gt;چيزي كه مرا گرفت&lt;br /&gt;مي تواند برقي باشد&lt;br /&gt;كه از نگاه تو مي جهد&lt;br /&gt;!فعلن به من دست نزن&lt;br /&gt;من مي توانم جرياني باشم&lt;br /&gt;كه هر شب&lt;br /&gt;!توي چراغ خواب تو، روشن مي شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آرش نصرت الهي&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107494886259768464?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107494886259768464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107494886259768464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107494886259768464' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6339015.post-107460994527297986</id><published>2004-01-20T18:07:00.000+03:30</published><updated>2004-01-20T18:52:12.436+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;در اين وبلاگ مطالب بخش ((ادبيات و فرهنگ))هفته نامه ي مهر زنجان بارگذاري مي شود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شماره ي 71 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سطر شعر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پا توي كفش روزها كه مي كنم&lt;br /&gt;به اندازهي سي سالگي ام بزرگ مي شوم&lt;br /&gt;و روي يادداشتهاي روزانه&lt;br /&gt;ـ دوستت دارم&lt;br /&gt;چرا كه&lt;br /&gt;نمي شناسمت&lt;br /&gt;حتا به دوستي و يگانگي ـ&lt;br /&gt;دهانم را رو به پنجره ميگيرم&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(كسي انگشت اشاره اش را زير كلمات كشيد و حرف توي حرف ماند)&lt;br /&gt;دهانم را مي تكانم&lt;br /&gt;كلمه ها دوش آفتاب ميگيرند و تاريك به خانه برميگردند فردا روي ديروز خميازه مي كشد و&lt;br /&gt;و زير انگشت اشاره&lt;br /&gt;...//&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آرزو ندرلو&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو مي تواني لبخند به لب نزني&lt;br /&gt;من مي توانم تو را لب نزنم&lt;br /&gt;	توي اين عكس&lt;br /&gt;.تو مي تواني نباشي&lt;br /&gt;،آن وقت جاي خاليت را مادرم اصلاً نمي فهمد &lt;br /&gt;جاي خاليت را&lt;br /&gt;توي اين عكس&lt;br /&gt;فقط چشمهاي عكاس درد مي گيرد و بعد&lt;br /&gt;توي تاريكي تاريكخانه&lt;br /&gt;خودش را از عكسهايي كه انگار&lt;br /&gt;تازه از باران رسيده باشي و خيس&lt;br /&gt;و تو&lt;br /&gt;مي تواني تا آخر اين عكس&lt;br /&gt;روبه دوربين اصلاً نباشي&lt;br /&gt;سرگيجه ي اين عكس هم&lt;br /&gt;.به چشمهاي كسي مربوط نيست &lt;br /&gt;اصلاً تا اطلاع ثانوي، عكاسخانه به دوربين&lt;br /&gt;     . لب نميزند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اسماعيل انصاري&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6339015-107460994527297986?l=mehroadab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107460994527297986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6339015/posts/default/107460994527297986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehroadab.blogspot.com/2004_01_01_archive.html#107460994527297986' title=''/><author><name>adab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14945715996845630044</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
